در مورد لذت موعود

توی در جست‌وجوی چیزی بیشتر از پایان داستان در مورد لذت موعود صحبت کردم، لذتی بیشتر از لذت و هیجان حاصل خود داستان و بالا و پایین رفتن‌هاش. بعد از یکم جلو رفتن توی «فن تدوین فیلم» به ذهنم رسید که ما تمایل به کمال داریم و جزئیات هدفمند یجور کمال محسوب می‌شه و برای همین برامون لذت‌بخشه.

مثلن همین کتاب کمک‌مون می‌کنه جزئیاتی که تدوینگر تلاش کرده رعایت‌شون کنه رو بفهمیم. حتی گاهی ممکنه از فیلمی خوشمون نیاد ولی دلیلش رو نفهمیم و اون نکته‌ی آزاردهنده‌ی کوچیک، یکی از جزئیاتی بوده که از دست تهیه‌کننده در رفته.

مطمئن نیستم که می‌تونم «ما» توی «ما تمایل به کمال داریم و جزئیات هدفمند یجور کمال محسوب می‌شه و برای همین برامون لذت‌بخشه» رو به همه‌ی انسان‌ها تعمیم بدم یا نه. ولی در مورد خودم می‌تونم بگم این مساله خیلی جاها حقیقت داره؛ حداقل جاهایی که جزئیات رو درک می‌کنم.

مثلن جزئیاتی که نولان توی میان‌ستاره‌ای رعایت کرده و از نظر علمی دقت زیادی به خرج داده در حدی که از روی جلوه‌های ویژه‌ی فیلم‌ش مقاله‌ی کیهان‌شناسی منتشر بشه و کیپ ثورن کتاب «میان‌ستاره‌ای به روایت علم» رو بنویسه و توش در مورد علم پشت این فیلم صحبت کنه. یا جزئیات هیجان‌انگیز موسیقی هانس زیمر و یا هارمونی موجود توی خیلی از موسیقی‌های کلاسیک.

اگر فرض کنیم لذتی که امیر پوریا ازش حرف می‌زنه چنین چیزی باشه، هنوز مطمئن نیستم چجوری می‌شه با لذت پس از دوره‌ی ماه‌عسل رابطه (Honeymoon State) هماهنگش کرد. شاید بعدن در موردش بیشتر بنویسم.

پی‌نوشت: یاد لذتی که حرفش بود افتادم. دارم به این فکر می‌کنم که شاید منظور پیمان هوشمندزاده از لذت، همین جزئیاتیه که راجع بهشون گفتم. جزئیاتی که در نهایت زندگی‌مون رو می‌سازن..

داستان کیندلم و چرا امسال می‌خوام یک‌سری از کتاب‌های اشعار رو بخرم

وقتایی که توی کتاب‌فروشی از قفسه‌ی کتاب‌های شعر (مثلن اخوان) عبور می‌کنم، توی ذهنم هست که مجموعه‌ی همه‌ی این‌ها رو توی گنجینه دارم و هر وقت بخوام می‌تونم توی گنجینه برم سراغ‌شون. مشکل اینه که هیچ‌وقت این کارو نمی‌کنم.

مطمئن نیستم دلیلش چیه، شاید به این مربوطه که با یه ضربه همه‌ش رو توی گوشی یا لپتاپم میارم و تبدیل می‌شه به یه آیکون توی اپ‌لیست طولانی (یا یه کاشی توی استارت منوم) که ایگنور کردنش راحت‌تر از کتاب‌های نخونده توی کتاب‌خونه‌ست که هر از چندگاهی به آدم چشمک می‌زنن.

ولی می‌دونم تنها دلیلش این نیست چون مدت‌ها تلاش کردم با لپتاپ و گوشیم کتاب بخونم و جز در مواقع معدودی شکست خوردم. مثلن از همون موقعی که نوشته‌ی جادی در مورد کتاب «رویای برنامه‌نویسی» رو خوندم توی ذهنم بود که یه زمانی این کتاب رو شروع کنم و حتی چندباری دانلود و شروعش کردم ولی هیچ‌وقت پیشرفت نکردم.

برای همین همیشه تبلت‌ها برام جذاب بودن چون تبلت وسیله‌ایه که آدم خیلی راحت‌تر می‌تونه باهاش کتاب بخونه و می‌شه همه جا با خودش ببردش (مثلن یبار توی پایتخت با مهدی یه تبلت Dell ارزون قیمت ۸ اینچی دیدیم و تنها با همین فکر که چقدر به درد کتاب خوندن می‌خوره به فکر خریدنش بودم. با این حال این فکر یهویی خیلی زود هم ناپدید شد)

و یکی از دلایل جذابیت سرفیس برای من همین مساله بود و با این‌که توی خانواده قبل از اون یه آپید داشتیم که کتاب‌خونی توش رو امتحان کرده بودم و چندان موفقیت‌آمیز نبود، این مساله رو به اشتراکی بود آیپد ربط داده بودم و نه به این‌که همون‌طور که ویندوز و لپتاپ برای من محیط مناسبی برای کتاب‌خونی نبود، آیپد (یا تبلیت‌های اندرویدی یا ویندوزی) به خاطر محیط شلوغ و امکانات زیادی که در اختیار آدم قرار می‌دن (کافیه دکمه‌ی وسط رو بزنی و وارد یه بازی یا مرورگر بشی) محیط مناسبی نیستن.

با کتاب‌خوان‌ها از دوران دبیرستان آشنایی کوچیکی داشتم. یه متن توی یکی از کتاب‌های آموزشی کانون زبان، کتاب‌خوانی که محمد داشت، (و کتاب‌خوان دیگه‌ای که بعدش گرفت که LCD داشت و تکنولوژی E-Ink نداشت) و کتاب‌خوان فرید ولی هیچ‌وقت به عنوان یه گزینه‌ی خوب در نظر نگرفته بودم‌شون تا این‌که پارسال نوشته‌ی جادی راجع به کیندل‌ش رو خوندم و واقعن جذبش شدم. و این‌جوری شد که تقریبن هفت ماه بعدش کیندل پیپروایت سفید رنگمو خریدم 🙂 و تا الان ازش خیلی راضی بودم.

نکته‌ای که باید بهش توجه کرد اینه که من از قبلش کتاب‌های کاغذی رو می‌خوندم و کیندل باعث نشد کتاب‌خون بشم، بلکه کمکم کرد بتونم حوزه‌ی خیلی وسیع‌تری از کتاب‌ها رو بخونم و ازشون لذت ببرم و به خاطر این مساله خیلی خوشحالم.

در مورد کتاب‌های شعر هم داستان مشابه همینه. فکر کنم دو سالی می‌شه مهدی گنجینه رو نوشته و روی کامپیوترم نصبش دارم (البته نه همیشه. مثلن الان هنوز نصبش نکردم بعد از چند وقت پیش که ویندوزم رو عوض کردم ??) ولی جز «اهل کاشانم» سهراب و شاید یکی دو تا شعر دیگه سراغ چیزهای دیگه‌ای نرفتم.

برای همین توی نمایشگاه کتاب امسال احتمالن کتاب‌های شعر (شاید اخوان و سهراب و فروغ و شاهنامه به همراه جلد اول نامه‌ی باستان) سهم بیشتری توی خریدم داشته باشن و بقیه‌ش رو هم یک‌سری رمان کلاسیک مثل ابله داستایوفسکی (که ترجمه‌ی قدیمی‌ای از اون رو خوندم و برام لذت‌بخش نبود و به پیشنهاد دوست کتاب‌خونم می‌خوام ترجمه‌ی به‌روزتری ازش رو بخونم) یا جنایات و مکافات و یک‌سری رمان که اسم شناخته‌شده‌تری دارن باشه. و بخش دیگه‌ایش هم به کتاب‌هایی تعلق می‌گیره که در حین بازدید از غرفه‌ها توجهم رو به خودشون جلب می‌کنن..

در جست‌وجوی چیزی بیشتر از پایان داستان

پیش‌نوشت: چند جلسه‌ای از جلسه‌های «داستان و فیلم» امیر پوریا شرکت کردم و یکی از حرف‌های جالبی که اون‌جا می‌گفت، در مورد توجه زیاد و بی‌موردمون به انتهای فیلم و به صورت کلی داستان بود.

یکی از مشکلاتی که در حال حاضر توی زندگیم باهاش روبرو هستم، حرص زیادم به آینده‌ست. به این معنی که مفهوم زندگی برام در آینده خلاصه می‌شه و از جایگاهی که الان توش هستم لذت کمی می‌برم. چیزی که قراره در آینده بهش برسم و این‌جور چیزها. از طرف دیگه، خاطرات گذشته، مثلن سال اول دانشگاه و خاطراتم توی کانون یاریگران، خاطرات خیلی خیلی خوبی هستن که الان می‌دونم دیگه تکرار نمی‌شن و دلم براشون تنگ می‌شه و می‌دونم اون زمان می‌تونستم بیشتر ازشون لذت ببرم و کم‌تر به فکر این باشم که آینده چی می‌شه.

تاکید زیاد امیر پوریا روی این مساله که توی فیلم‌ها و داستان‌ها، چیزی بیشتر از داستان و انتهای اون وجود داره که لذت بیشتری به آدم می‌ده (از مجموعه‌ی لذت‌های موعود، مثل لذت وعده‌داده‌شده‌ای که بعد از Honeymoon State توی رابطه‌ها وجود داره. شایدم لذت نیست و شادی یا چیز دیگه‌ایه؛ نمی‌دونم..)

برای همین دیشب «درباره‌ی مسخ» از ولادیمیر ناباکوف که در ادامه‌ی کتاب مسخ بود (ترجمه‌ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر) رو خوندم. بخشی که دفعه‌ی قبل که مسخ رو خونده بودم (و حس خاصی هم نسبت بهش نداشتم) ازش رد شده بودم. خوندم تا بفهمم جز نگاه به روند داستان و پایانش، چه نکات دیگه‌ای هست که توش جلب توجه می‌کنه (و کم‌کم که با این جزئیات و ریزه‌کاری‌ها آشنا شدم بسنجم ببینم تشخیص‌شون توی داستان برام لذت‌بخشه یا نه)

و برای همین هم فن تدوین فیلم به پیشنهاد امیر پوریا رو می‌خوام بخونم. تا فیلم‌ها رو بیشتر درک کنم و بفهمم..

پی‌نوشت: جلسه‌هایی که شرکت کردم: + و + و +

در مورد مشکلاتی که با nginx داشتم و مهاجرت به https

اول این‌که عنوان دو بخش جدا داره: مشکلاتم با nginx و مهاجرت به https. خوشبختانه در مورد مهاجرت به https تا الان مشکلی نداشتم و امیدوارم Let’s Encrypt که این رو برام ممکن کرد پایدار بمونه تا در آینده هم مشکلی نداشته باشم.

در مورد مهاجرت به https خیلی ساده با این آموزش جلو رفتم و برای همین توضیح بیشتری در موردش نمی‌دم (و یجورایی برای مراجعه‌ی شخصی در آینده این‌جا می‌ذارمش)

بزرگ‌ترین مشکلم با Nginx سر اجرا کردن وردپرس و اسکریپت‌های دیگه‌ای که با PHP نوشته شدن توی یه زیر پوشه بود. (مثل همین بلاگ که توی زیرپوشه‌ی blog توی دامین ahmadalli.net قرار داره) و در نهایت هم از مواضع خودم عقب‌نشیتی کردم و برای این‌که سایت درست و حسابی کار کنه بیخیال آدرس‌های خوشگل (مثل /Page/2 و اینا) شدم.

در واقع مشکلم اینه که قواعد دامنه‌ها توی انجین‌ایکس توی بلاک‌های server و به شکل مجزا تعیین می‌شه و برای من راحت‌تر بود که به nginx بفهمونم که همه‌ی آدرس‌های دامنه‌ی دو برنامه‌نویس رو تحویل وردپرسش بده و بذار اون مدیریت کنه که چی باید به کاربر نمایش داده بشه ولی تلاشم برای فهموندن مفهوم مشابه راجع به درخواست‌هایی که به بلاگ خودم مربوط بود (یعنی مثلن ahmadalli.net/blog/aaa) با کلی آزمون و خطا با شکست مواجه شد و راهنمایی‌هایی که توی انجمن‌های مختلف بود هم کمکی بهم نکرد.

در نهایت به منتقل کردن اسکریپت‌های دیگه‌م به زیردامنه‌های دیگه (که می‌تونستن بلاک server مجزا برای خودشون داشته باشن) و آدرس‌های زشت توی بلاگم (یکی از نکات امیدبخش این بود که آدرس‌های وبلاگ محمدرضا شعبانعلی هم مدت‌ها زشت بود :-D) رضایت دادم تا کارم راه بیوفته.

چرا دوست دارم بمیرم

نوشتن دلایلم برای تمایل به خودکشی، یکی از چیزهاییه که بعضی از وقت‌هایی که حالم اون‌قدر بد می‌شه که مثل بچه‌های بی‌جنبه دوست دارم بزنم زیر همه چیز و از زندگی توی دنیا فرار کنم به ذهنم می‌رسه. و الان دوست دارم در مورد دلایلم بنویسم.

موضوع خیلی ساده‌ست: چیزهایی توی زندگی وجود داره که آدم دوسشون نداره. از چیزهای ساده مثل جاذبه (برای یکی که داره کتاب می‌خونه و کتاب میوفته روی صورتش ممکنه خوشایند نباشه اون لحظه) و یا چیزهای پیچیده‌تر مثلن وقتی حوصله نداری ولی باید به فکر راه‌حل مشکل یکی از نزدیکان باشی (مثلن چون مسئولیتش رو به عهده گرفتی) و تنها جواب به این مساله اینه: باهاش کنار بیا!

مشکل این جواب اینه که برای عملی کردنش لازمه آدم تغییراتی توی خودش ایجاد کنه. حالا چی می‌شه اگر نخوام هزینه‌ی اون تغییرات رو بپردازه؟ و این‌جا منطق من به این نتیجه می‌رسه که به بن‌بست رسیدیم و اگر بخوایم ازش عبور کنیم، (در لحظه‌ای که حالم اون‌قدر بده که نمی‌خوام تغییر رو بپذیرم) جر زدن تنها راهیه که می‌شه از بن‌بست دراومد.

خوشبختانه تا الان همه‌ی لحظات بی‌حوصلگی به پایان رسیدن و کار به جای باریک نکشیده…

فرار از رفتن سر کلاس و باشگاه و زیر سوال بردن زندگی

این چند روزه اتفاق جالبی افتاد که دوست دارم ثبت‌ش کنم.

اوایل همین ترم، حس شدیدی داشتم در مقابله با رفتن سر کلاس. در واقع حس بدی بود که از نبرد بین سر کلاس رفتن و غذاب وجدان سر کلاس نرفتن و نتایجش به وجود اومده بود.

توی تعطیلات عید هم با حس مشابهی در مورد باشگاه رفتن مواجه شدم ولی در نهایت نتونستم خودم رو مجبور به باشگاه رفتن کنم و نتیجه‌ش این بود که اون روز کلن حالم بد بود و حوصله‌ی هیچ کاری رو نداشتم. این تجربه باعث شد پسفردای اون روز برم باشگاه (که متاسفانه فهمیدم توی تعطیلات عید تا ۶ بعد از ظهر باز نیستن و چون حداقل تا ۵ مجبور بودم توی شرکت باشم نمی‌تونستم برم)

امروز که همه چیز به روال عادی برگشته هم دوباره با وسوسه‌ی مشابهی مواجه شدم و این دفعه فرصت پیدا کردم که بررسی کنم و بخشی از چیزهایی که اتفاق میوفته رو یادم بمونه. مساله‌ی جالبی که اتفاق افتاد به وجود اومدن این حس بود که اگر من باشگاه نرم، یک لوزر به معنی واقعی کلمه‌م و هیچ کار دیگه‌ای هم توی زندگی از دستم بر نمیاد. و این باعث می‌شد که نسبت به زندگی‌م حس خیلی بدی داشته باشه و در نتیجه حوصله‌ی هیچ کاری رو نداشته باشم. البته در نهایت رفتم باشگاه و اون حس هم دیگه وجود نداره ولی دوست داشتم یه‌جایی این رو داشته باشم 🙂

چجوری فایل‌های سروری که با SSH بهش وصل می‌شیم رو توی VS Code ویرایش کنیم

VS Code واقعن ویرایشگر خوبیه و به نظرم مجموعه افزونه‌هایی که داره باعث می‌شه خیلی خوب و کاربردی بشه.

ما اخیرن از یه سرور ویندوز به یه سرور لینوکسی مهاجرت کردیم و من مسئولیت راه‌اندازی وب‌سرور رو به عهده گرفتم و چون کنجکاو بودم ببینم NGINX چیه و چجوری باید باهاش کار کرد و فقط به همین دلیل تصمیم گرفتم از NGINX به‌جای آپاچی استفاده کنم. برای مهدی البته مهم بود که دات‌نت کُر روی وب‌سرور قابل اجرا باشه و برای من خبر خوبی بود که توی مستندات رسمی مایکروسافت اجرا کردن برنامه روی وب‌سرور انجین‌ایکس آموزش داده شده بود.

اوایل کار برای ویرایش فایل‌های تنظیمات از nano و mcedit استفاده می‌کردم. نانو خیلی پرطرفداره و ویرایشگر خوبی هم هست ولی چون قبلش می‌دونستم که mcedit قابلیت جست‌وجو توی متن داره (و نمی‌دونم نانو این قابلیت رو داره یا نه) زمانی که لازم بود چیزی رو ویرایش کنم از اون استفاده می‌کردم.

اگر تجربه‌ی ویرایش متن توی کنسول و توی ssh رو داشته باشید می‌دونید کار آسونی نیست چون همه‌ی عملیات توی سرور انجام می‌شه و برای همین وقتی من دکمه‌ی اسپیس رو می‌زنم، کمی طول می‌کشه تا اون توی متن نوشته بشه و این قضیه برای من خیلی اعصاب خورد کن بود. برای همین دنبال راه‌حل جایگزین گشتم و با توجه به این‌که افزونه‌های متنوعی برای VS Code دیده بودم، حدس زدم که شاید راه‌حلی برای مشکل من هم توش پیدا بشه. و راه‌حل رو پیدا کردم!

آموزش استفاده ازش توی همون صفحه هست و توضیح بیشتری نمی‌دم. چندتا نکته که تجربه کردم رو می‌گم:

  • چیزی که فهمیدم اینه که این پروتوکل امکان ویرایش فایل‌های متنی رو برامون فراهم می‌کنه و بسته‌ی rmate هم برای همین لازمه روی سرور نصب بشه.
  • من اول نسخه‌ی روبی و بعد نسخه‌ی بش rmate رو امتحان کردم. نسخه‌ی روبی جواب نیازم رو نداد چون با sudo کار نکرد و وقت بیشتری هم روش نذاشتم تا بفهمم چرا کار نمی‌کنه.
  • اگه چند نفری می‌خواید روی سرور کار کنید و از rmate استفاده کنید، از پورت‌های مختلفی باید استفاده کنید. توی آموزشی که توی اون صفحه گفته از پورت ۵۲۶۹۸ استفاده کرده.
  • من وقتی می‌خوام تعداد زیادی فایل رو ویرایش کنم، از دو تا ssh session استفاده می‌کنم و توی یه سشن فقط دستور rmate رو نگه می‌دارم و تو یه سشن دیگه کارهای دیگه‌م (مثل ریست کردن سرویس‌ها و …) رو انجام می‌دم. در این حالت توی سشن دوم وقتی ssh می‌زنم این خطا رو می‌ده که پورت ۵۲۶۹۸ در حال استفاده‌ست چون اولین سشن sshتون داره از اون پورت استفاده می‌کنه ولی توی سشن دوم هم می‌شه از rmate استفاده کرد و اطلاعات از طریق کانکشنی که توی سشن اول بازه منتقل می‌شه ولی اگه سشن اول رو ببندید (مثلن logout کنید) دیگه نمی‌تونید توی سشن دوم از rmate استفاده کنید.
  • تا زمانی که همه‌ی فایل‌های ریموت روی توی vscode نبندید، ssh به صورت طبیعی ارتباطش رو قطع نمی‌کنه. و اگه logout رو زدید و ارتباط‌تون قطع نشد به اینترنت یا سرور یا Bash on Windowsتون فحش ندید 😀 منظورم از به صورت طبیعی اینه که مثلن اگه سرورتون رو ریبوت کنید که طبیعی محسوب نمی‌شه ارتباط خود به خود قطع می‌شه.

پی‌نوشت ۱: این توییت به نظرم مرتبط با نوشته‌ی قواعد نوشتاری‌م بود و از کاری که می‌کنه خوشم اومد:

پی‌نوشت ۲: در مورد مصائبم با NGINX (که هنوز هم ادامه داره) احتمالن نوشته‌های دیگه‌ای می‌نویسم.

منظورم از مسئولیت‌پذیری چیه

توی نوشته‌ی قبل حدس زدم که بخشی از تلاشم برای زیر سوال بردن هدفم از زندگی شاید به خاطر تمایلم به فرار از مسئولیت باشه. برای شفاف‌تر کردن تفکراتم می‌خوام توضیح بدم منظورم از مسئولیت‌پذیری چیه.

یکی از مثال‌های ساده‌ای که حدود یک‌سالی هست باهاش درگیرم، ناتوانیم توی انتخاب زمانیه که برای خریدن خوردنی وارد سوپرمارکت می‌شم. به معنی واقعی کلمه نمی‌تونم انتخاب کنم که کدوم خوراکی رو می‌خوام. و تحلیلم از این قضیه اینه که این یه حالت کوچیک قرار از مسئولیت‌پذیریه. به این معنی که اگر انتخاب کنم که چی می‌خوام، مجبورم با همه‌ی پیامدهاش روبرو بشم و مثلن خوش نیومدن از اون خوراکی هم یکی از پیامدهاش می‌تونه باشه و برای فرار از این قضیه (روبرو شدن با پیامدهای تصمیمم)، تصمیم می‌گیرم منفعل بمونم.

در مورد تصمیم برای این‌که با زندگیم می‌خوام چی‌کار کنم (به شکل یه راه‌حل برای یه مساله‌ی مقاوم که در گذر زمان با توجه به بازخوردهایی که می‌گیره خودش رو بهبود می‌ده) هم می‌تونه یه مساله‌ی مشابه باشه. مساله‌ای که پیامدهاش سنگین‌ترن و با وجود این‌که پیامدهای خیلی لذت‌بخشی هم احتمالن خواهد داشت این تصمیم، ولی بازم نمی‌تونم بر ترسم غلبه کنم و وارد مسیر بشم.

پس حداقل الان می‌تونم بگم صورت مساله‌ی من، روبرو شدن با ترسم از انتخاب مسیره. ترسی که به خاطر ترس از روبرو شدن با پیامدها شکل گرفته

مقاومت در برابر وسوسه‌ی زیر سوال بردن زندگی

چند روزیه که بی‌حوصله‌م و با این‌که تصمیم داشتم از فرصت عید استفاده کنم برای تمرین برنامه‌ریزی و با وجود این‌که می‌دونم اوایلش اصلن قرار نیست آسون باشه بی‌حوصلگیم باعث شده که لحظه‌ای عمل کنم. به هر حال الان کمی بهتر شدم و می‌خوام در مورد مساله‌ای که چند دقیقه پیش باهاش روبرو شدم بنویسم تا فراموشش نکنم.

چند روزی برنامه‌ریزی به شیوه‌ی چارچوب‌بندی تمام روز رو امتحان کردم و مدتیه (و در این مدت هم روزهام بی‌برنامه بودن 🙁 ) تو فکر اینم که برنامه‌ریزی به شیوه‌ی دیگه‌ای رو امتحان کنم: در نظر گرفتن کارهایی که باید در یه روز خاص انجام بدم و بعد انتخاب‌شون بر اساس اولویت‌هام در طول روز. به این معنی که توی برنامه‌ریزی روزانه‌م فقط این رو داشته باشم که به عنوان مثال امروز می‌خوام یک ساعت کتاب Code Complete رو بخونم و دو ساعت می‌خوام فیلم تماشا کنم و یک ساعت باید به درس x بپردازم و … به‌جای این‌که برنامه‌م این‌جوری باشه: از ساعت ۹ تا ۱۰ درس بخونم و از ۱۰ تا ۱۲ فیلم ببینم و …

چیزی که باهاش روبرو شدم، این بود که ذهنم بعد از مدتی فکر راجع به این‌که از چه ابزارهایی می‌تونم برای این کار استفاده کنم، به این سمت رفت که با زندگیم می‌خوام چی‌کار کنم و بعد از کمی اتلاف وقت در این مورد، شروع به خوندن فصل اول بخش Productivity کتاب Soft Skills کردم. این فصل در مورد تمرکزه و یکی از تمرین‌هاش اینه که یه کاری که حدود نیم ساعت وقت می‌گیره رو انتخاب کنم و تلاش کنم تا جایی که می‌تونم متمرکز بمونم روش.

من، با توجه به چیزهایی که از نوشته‌ی مسعود راجع به برنامه‌ریزی یادم بود، تصمیم گرفتم مرتب و تمیز کردن Wunderlistم کاری باشه که می‌خوام توی این زمان انجام بدم. خروجی این کار پردازش بعضی از آیتم‌های بعضی از لیست‌ها و پاک کردن کلی آیتم دیگه بود (شاید یکم ریپالسیو بود این کارم) که مدت زمان زیادی توی لیست‌ها خاک می‌خورد و می‌دونستم که هیچ‌وقت بهشون نخواهم پرداخت و تجربه ثابت کرده که هرچقدر جلوتر می‌رم اون لیست بلندبالاتر می‌شه و به‌جای سر زدن به اون لیست برای انتخاب کارای جدید، به حس و حال اون لحظه توجه می‌کنم.

این پلی‌لیست تد یکی از چیزهایی بود که پردازش شد و تنها چیز جذابی که توش توجهم رو به خودش جلب کرد، تاکی در مورد این بود که لزومی نداره ما زندگی‌مون بر پایه‌ی علاقه‌مندی به یه حوزه جلو بره و آدم‌هایی که به حوزه‌های مختلف و نامربوط علاقه‌مند هستن و توشون وقت می‌ذارن آدم‌های ناموفقی نیستن. و به این خاطر جذبش شدم چون از توضیحاتش برداشت کردم که به هدف زندگی مربوطه، همون چیزی که چند ساعت قبل‌تر هم روش وقت گذاشته بودم.

در همین حین چیزی که به ذهنم رسید این بود که فکر کردن راجع به هدف زندگی و کاری که می‌خوام با زندگیم بکنم، شاید صرفن بخشی از تلاش ذهنم برای فرار از مسئولیت‌پذیری و انجام کاری که باید انجام بدم باشه. با توجه به این‌که حتی اگه کاری که بخوام با زندگیم بکنم در جهت مخالف مسیری باشه که الان توشم، نمی‌تونم خیلی سریع تغییر جهت بدم بلکه باید آروم آروم جهتم رو تغییر بدم تا به اون سمت حرکت کنم ولی این اون مساله در جهت خلاف باشه هم یه احتماله و در هر صورت اون مساله تاثیر خیلی زیادی روی این‌که من فردا یا این هفته قراره چی‌کار کنم نمی‌ذاره ولی من به جای برنامه‌ریزی راجع بهش، روی فکر کردن راجع به هدف زندگی وقت می‌ذارم در صورتی که معقول‌تره اول ببینم حداقل برای فردا چه کاری می‌خوام انجام بدم و بعد فکرم رو درگیر این موضوع بکنم که تا آخر عمرم چی‌کار می‌خوام بکنم که حتی ممکنه هیچ‌وقت نشه جواب نهایی پیدا کرد براش.


پی‌نوشت: من نوشته‌ی قبلیم در مورد این‌که مساله‌ی «با زندگیم می‌خوام چی‌کار کنم» می‌تونه یه مساله‌ی مقاوم باشه رو یادم رفته بود و آخر نوشته یادش افتادم. به نظرم این قضیه احتمال این‌که همه‌ی اینها تلاش ذهنم برای فرار از مساله‌ست رو بالاتر می‌بره و می‌شه گفت مساله‌ی واقعی اصلن چیز دیگه‌ایه. مثلن می‌تونه این باشه که چرا می‌خوام ازش فرار کنم. یا هر مساله‌ی دیگه‌ای…

پی‌نوشت ۲: الان به فکرم رسید که همه‌ی «ذهن من»های بالا رو می‌شه با «من» جایگزین کرد. در واقع می‌شه گفت مثلن این منم که از مسئولیت فرار می‌کنم و نه چیزی خارج از من.

زندگی و مسائل مقاوم

پیش‌نوشت: «مسائل مقاوم» ترجمه‌ی خودم از واژه‌ی Wicked Problemـه که توی این نوشته می‌خوام در موردشون حرف بزنم


با واژه‌ی Wicked Problems توی اوایل کتاب Code Complete آشنا شدم وقتی داشت در مورد مساله‌ی طراحی معماری نرم‌افزار صحبت می‌کرد. مسائل مقاوم مساله‌هایی هستن تا وقتی شروع به حل‌شون نکنید، راه‌حلی براشون پیدا نمی‌کنید.

طبق تعریف ویکی‌پدیا، «یک مساله‌ی مقاوم مساله‌ایه به حل کردنش خیلی سخت یا غیرممکنه چون نیازمندی‌هاش ناکامل یا متناقض یا متغیرن و تشخیص‌شون آسون نیست.»

به عنوان مثال خیلی از مسائل جدید توی حوزه‌های مهندسی جزو این دسته از مسائل محسوب می‌شن چون در اولین تلاش‌ها همه‌ی عوامل تاثیرگذار روی مساله رو نمی‌دونیم و باید با چیزهایی که می‌دونیم شروع کنیم و با مشاهده‌ی نتیجه، اطلاعات‌مون رو کامل‌تر کنیم تا زمانی که بتونیم جواب خوبی به مساله بدیم.

نکته‌ی جالبی که در مورد این مسائل وجود داره اینه که برای این مسائل جواب «درست» و «غلط» معنی نداره بلکه جواب‌ها می‌تونن «خوب» یا «بد» باشن.

این نگاه باعث شد به این فکر کنم که شاید مساله‌ی «با زندگیم می‌خوام چی‌کار کنم» هم یه مساله‌ی مقاوم باشه. ینی هیچ وقت نشه درست‌ترین جواب رو بهش داد حتی اگه همه‌ی وقت‌های عالم در اختیارمون باشه. فقط می‌تونم تا جایی که می‌شه تلاش کنم هر لحظه به جواب بهتری ازش برسم.