تلاش‌های من برای خروجی epub گرفتن از کتاب Competitive Programmer’s Handbook

پیش‌نوشت: این نوشته به ندرت با تلاش‌های دیگه‌ی من به‌روزرسانی می‌شه. در حال حاضر فقط لیست تلاش‌های ناموفقم رو این‌جا می‌ذارم و به زودی نوشته رو کم‌کم به روزرسانی می‌کنم.


بعد از خوندن Things to Make and Do in the Fourth Dimension تصمیم گرفتم برای بیشتر آشنا شدن با مباحث درس الگوریتم‌مون بجای خوندن کتاب مرجعش کتاب Competitive Programmer’s Handbook که جادی معرفی کرده بود رو بخونم ولی فهمیدم که نسخه‌ی epub یا mobi برای مطالعه توی کیندل نداره و فقط نسخه‌ی PDFش منتشر شده. تصمیم گرفتم تلاش کنم و از فایل‌های tex برنامه خروجی بگیرم.

اول از همه توی صفحه‌ی گیت‌هاب اون مخزن رو توی Github Desktopم باز کردم. اگه دوست ندارید با ابزار گرافیکی کار کنید این کار من با اجرای دستور git clone https://github.com/pllk/cphb.git یکیه. توی ویندوز هم می‌تونید با choco install git گیت و CLIش رو روی سیستم خودتون نصب کنید. (به این شرط که سیستم مدیریت برنامه‌ی chocolatey رو نصب داشته باشید – نصبش پیشنهاد می‌شه و برای نصب ابزارهای مورد نیاز این‌جا هم می‌شه ازش استفاده کرد)

اولین جست‌وجو منو به برنامه‌ی pandoc رسوند. بنابراین توی فولدری که کلون کرده بودم رفتم و دستور pandoc book.tex -t epub -o book.epub رو اجرا کردم (قبلش choco install pandoc) و چند صفحه‌ی اول کتاب توی calibre epub viewer به نظر خوب میومد. برای همین کامیتش کردم و پول ریکوئست رو فرستادم و فایل رو هم توی کیندلم فرستادم که بخونمش.

موقع خوندن متوجه شدم که فرمول‌های ریاضی به شکل خیلی بدی نمایش داده می‌شن. مثلن

توی فایل epub:

توی فایل PDF:

یا مثلن توی فایل epub:

 توی فایل PDF:

با توجه به این‌که با موضوعاتی که داشت می‌گفت آشنایی داشتم در فهم فرمول‌ها (بیشتر حدس زدن‌شون) مشکلی نداشتم (البته من اوایل فصل اول رو خوندم). ولی چون چنین چیزی برام قابل قبول نبود به دنبال راه‌حلش گشتم.

 چیزهایی که امتحان کردم و جواب ندادن تا الان این‌ها بودن:

  • خروجی گرفتن با epub3 با دستور pandoc book.tex -t epub3 -o book.epub و تستش توی calibre viewer که چون کالیبره از کتاب‌خونه‌ی MathJax موقع نمایش کتاب استفاده می‌کنه، خروجیش با خروجی کیندل یا Edge یکی نیست.
  • ایده‌م اینه که باید یجوری به پنداک بفهمونم که فرمول‌های ریاضی رو به عکس تبدیل کن به جای MathMl ولی موفق نشدم هنوز.
  • از --webtex هم استفاده کردم ولی به خاطر محدودیت اینترنت توی خونه خیلی کند بود و توی سرور هم به دلایل نامعلوم پروسه وسطش کیل می‌شد که هنوز فرصت نکردم بررسیش کنم ببینم چرا این‌جوری می‌شه.
  • مشکلم با خروجی html گرفتن و تبدیلش توی کالیبره اینه که مطمئن نیستم بتونه فهرست رو درست تبدیل کنه. ولی فرصت نکردم امتحانش کنم.
  • فیلتر pandoc-eqnos رو با دستور --filter pandoc-eqnos تست کردم ولی تستش بیهوده و بی‌دلیل بود 🙂 در واقع شانسمو امتحان کردم صرفن
  • یک‌سری تست بیهوده‌ی دیگه هم داشتم با دستور --mathjax و --self-contained ولی به نتیجه‌ای نرسید.

در نهایت به یک‌سری لینک رسیدم که هنوز فرصت نشده بررسی‌شون کنم و برای مراجعه‌ی آینده این‌جا می‌ذارم

اگه نظر یا راه‌حلی دارید خوشحالم می‌شم باهام در میون بذاریدش 🙂


پی‌نوشت: در حین نوشتن به تاریخچه‌ی دستوراتی که توی پاورشل اجرا کرده بودم نیاز پیدا کردم. در کمال تعجب فهمیدم دستور get-history کار نمی‌کنه. (در واقع صرفن تاریخچه‌ی دستورات همون پنجره‌ی پاورشل رو بر می‌گردونه که به دردم نمی‌خورد) ولی Arrow Keyها (کلید بالا و پایین) کار می‌کنن و دستورات قبلی رو میارن. این‌جا فهمیدم که توی ویندوز ۱۰ تاریخچه توی فایل C:\Users\username\AppData\Roaming\Microsoft\Windows\PowerShell\PSReadline\ConsoleHost_history.txt ذخیره می‌شه.

در مورد کتاب Soft Skills

چند روز پیش کتاب Soft Skills تموم شد و تقریبن از همون اوایلش دوست داشتم در موردش بنویسم. خیلی وقت پیش توی وبلاگ پرهام دوستدار، در موردش خوندم و همون موقع تصمیم گرفتم بخونمش. ولی همیشه با کتاب خوندن توی کامپیوتر مشکل داشتم و برای همین وقتی کیندلم رو گرفتم، این کتاب جزو اولین کتاب‌هایی بود که خوندمش.

شاید بشه گفت کار زشتی کردم که کتاب رو نخریدم، شایدم کار زشتی نکرده باشم، ولی به هر حال، از کتاب خیلی لذت بردم. وقتی از خوندن یه رمان سر کلاس خسته شده بودم، شروعش کردم و کمی بعد رهاش کردم و دوباره بعدترش شروعش کردم و تا آخرش رفتم.

این کتاب برای برنامه‌نویس‌ها نوشته شده، رهنمودی که حاصل تجربه‌ی نویسنده‌شه و از بخش‌های مختلفی تشکیل شده که در مورد کار، بهره‌وری، مدیریت مالی، ورزش، تغذیه و روح توش حرف می‌زنه و حرف‌های خوبی برای من داشت. من فصل‌هایی ازش رو بوکمارک کردم که حتمن حتمن سر بزنم بهشون و احتمالن قراره برداشتم از هر یک یا چند فصلش تبدیل به یه نوشته‌ی وبلاگ بشه.

تا اون موقع می‌تونید نوشته‌ی پرهام رو بخونید و به بخش آخر پادکست جادی گوش بدید 😀

بارگزاری خودکار تنظیمات موجودیت‌ها توی EF Code First

هنوز مطمئن نیستم که آیا می‌خوام این‌جا فنی هم بنویسم یا نه. دوست دارم این‌جا بازتابی از خودم باشه و نه وبلاگی که مورد موضوعی خاص و خب بعد فنی من هم بخشی از منه و منطقیه که بازتابش رو این‌جا داشته باشه. به هر حال چون وبلاگم از نظر فراموش‌ناپذیری یکی از مطمئن‌ترین جاهاییه که می‌شناسم و بارها شده به بعضی از نوشته‌های دو برنامه‌نویس که به هدف به‌خاطرسپاری شخصی نوشته شده بودن سر بزنم، این رو هم این‌جا می‌نویسم.

برای بارگزاری خودکار EntityTypeConfigurationها، از این کد می‌شه توی DbContext استفاده کرد (حواستون باشه به جای Context توی خط اول، اسم یکی از کلاس‌های اسمبلی‌ای رو بذارید که EntityTypeConfigurationها توشه):

منبعش هم +

پی‌نوشت: در مورد این‌که چه چیزهایی دوست دارم این‌جا باشه شاید بعدن بیشتر بنویسم.

تقریبن یازده ماه تجربه‌ی دانشجو و کارمند بودن به صورت پاره‌وقت

اول بهمن امسال، یازده ماه از اولین تجربه‌ی کارمندی من به صورت رسمی می‌گذره.
اوایل پاییز پارسال توی مصاحبه برای کارآموزی توی شاخه ایران شرکت هواوی شرکت کردم و اواسط بهمن بود که بهم خبر دادن که توی مصاحبه قبول شدم و اگر بتونم هفته‌ای ۲۲ ساعت توی دفتر باشم، می‌تونم به عنوان کارآموز شغل پاره‌وقتی توی شرکت هواوی داشته باشم.

این خبر برام هیجان‌انگیز بود چون روز مصاحبه نگاه کوچیکی به فضای دفتر انداخته بودم: با مهدی توی لابی یه ساختمون چند طبقه نشسته بودیم و آقایون و خانم‌هایی که اکثرن چینی بودن به ساختمون وارد یا ازش خارج می‌شدن و در ورودی راه‌پله‌ی ساختمون هی باز و بسته می‌شد. و بعد که توی دفتر منابع انسانی نشسته بودم هم چند نفر ایرانی در کنار چند نفر چینی مشغول به کار بودن و گاهی به انگلیسی با ایرانی‌ها حرف می‌زدن. و موقع مصاحبه هم بخشی از مصاحبه به زبان انگلیسی بود.

اون شب به خاطر بارون خیابون جردن خیلی شلوغ بود و با مهدی تا تقاطع میرداماد و شریعتی پیاده اومدیم. ولی مدت‌ها گذشت و خبری از نتیجه‌ی مصاحبه نشد و نتیجه گرفتم که به آدمی باتجربه‌تر از من نیاز دارن. تا این‌که اواسط بهمن خبر دادن که توی مصاحبه قبول شدم.

بعد از مقداری کلنجار و تلاش برای جفت و جور کردن برنامه‌هام تا بتونم ۲۲ ساعت توی برنامه‌م برای شرکت خالی کنم (از شنبه تا چهارشنبه. حتی پنجشنبه‌ها هم نمی‌شد رفت :|) و کمی سهل‌انگاری و عقب انداختن کارهام که باعث مکدر شدن رابطه‌م با مدیرای شرکت قبلی که قبلش قرار گذاشته بودیم که اون‌جا مشغول به کار بشم و ناراحت شدن اون‌ها از دست من، (امیدوارم الان دیگه از دستم ناراحت نباشن.) تونستم اول اسفند وارد شرکت بشم و با مدیر چینیم، آقای هوانگ‌بو برای اولین بار حرف بزنم.

روزهای بعدش به آشنایی با همکارای ایرانی و چینی‌م و پیگیری این‌که لپتاپ از شرکت بگیرم گذشت. توی هواوی ما اجازه نداشتیم لپتاپ خودمون رو استفاده کنیم و باید در ازای سفته یا چکی که به شرکت می‌دادیم، از شرکت لپتاپ می‌گرفتیم که نرم‌افزارهای خود هواوی و مجموعه‌ی آفیس روش نصب شده بود. کاربردی‌ترین نرم‌افزارشون E-Space بود که شبیه تلگرام بود ولی توی شبکه‌ی داخلی شرکت و قابلیت تماس تلفنی و جلسه هم داشت. و نرم‌افزارهای دیگه که همیشه مرموز باقی موندن و حدس می‌زدیم که برای کنترل کردن ما باشن که نکنه یه وخ چیزی ازشون بدزدیم. (همین‌طور وقتی هارد یا فلش به لپتاپ وصل می‌کردیم سیستم اجازه نمی‌داد فایلی بهش کپی کنیم)

روز اول هوانگ‌بو مستندات یکی از سیستم‌هایی که برای همراه اول قرار بود ٰراه‌اندازی بشه رو بهم داد که بخونم و برداشتم این بود که قراره من توی این پروژه دخیل باشم. چند روز اول که لپتاپ نداشتم هم با همین برداشت گذشت و با مازیار سجودیان و ترانه، مکالمه‌ای هم داشتیم در این مورد که توی این پروژه من توی چه بخش‌هاییش ممکنه دخیل باشم.

بعد از گذشت یک هفته، با مازیار مهدوی آشنا شدم: مدیر پروژه بازیک و انگار طبق صحبت‌هایی که با هوانگ‌بو داشتن، قرار بود من توی تیم بازیک باشم و از این‌جا کارهای من توی پروژه‌ی بازیک شروع شد. حدود سه ماه بعدش جز بازیک درگیر پروژه‌ی دیگه‌ای نبودم. کارهایی که بهم داده می‌شد:

  • ترجمه‌ی متن‌های چندتا بازی از انگلیسی به فارسی و قرار دادن‌شون توی فایل اکسل (همون اول خیلی تعجب کردم که چرا مثل وردپرس یا نرم‌افزارهای دیگه، شیوه‌ی استانداردی برای ترجمه ندارن و ترجمه‌ها رو باید توی اکسل بریزیم)
  • اشکال‌یابی پورتال و اپلیکیشن بازیک و گزارش اشکال‌ها در قالب فایل پاورپوینت (برای من که توی پروژه‌های قبلی‌م به عنوان مثال با سیستم Issue Management گیت‌لب کار کرده بودم خیلی این شیوه عجیب بود). برای راحتی کار خودم به هر مشکل یه ID اختصاص دادم که راحت‌تر بشه بهشون ارجاع داد و توی هر صفحه از پاورپوینت هم فقط یک اشکال گزارش می‌شد (فایل‌های قدیمی‌تر هر چندتا اشکال که جا می‌شد توی صفحه قرار داده بودن) و یادمه که حدودن دو ماه طول کشید بخش توسعه که توی چین بود رو متوجه این خواسته کنیم که ما می‌خوایم فونت بخش فارسی، IranSans باشه و باید توی فایل css به فایل‌های وب‌فونت درست ارجاع داده بشه. (حتی برای این کار یه آموزش مرحله به مرحله نوشتم براشون!)
  • ترجمه‌ی توضیحات بازی‌ها به زبان فارسی. به من یه فایل اکسل دادن که بیش از ۵۰۰ تا بازی توش بود و باید اطلاعات‌شون رو به فارسی ترجمه می‌کردم تا توی بخش فارسی سایت به درستی نمایش داده بشن. البته این کار به اتمام نرسید ولی بخش‌هایی که من تحویل‌شون دادم رو هنوز هم که هنوزه توی سایت اصلی نذاشتن.
  • کارهای فنی دیگه مثلن یه روز ازم خواستن برم از سایت بازیک اطلاعات بازی‌ها رو صفحه به صفحه کپی کنم و توی فایل اکسل بریزم 😐 در نهایت برنامه‌ای نوشتم براشون که Id بازی‌ها رو در قالب یه فایل می‌گرفت و یه فایل csv شامل اطلاعات بازی که توی سایت موجود بود خروجی می‌داد. (و کلی خوششون اومده بود که از این کارا هم می‌شه کرد :|)

بعد از حدود سه ماه کارهایی با جذابیت یه کم بیشتر به تسک‌هام اضافه شد:

  • اضافه کردن محصولات (یجور روزنامه) جدید به سیستم MNS که مخفف Mobile Newspaper Serviceئه. اجرا کردن یک روتین خاص که شامل اجرا کردن چندتا کوئری SQL و وارد کردن اطلاعات توی دو تا پورتال مختلف بود.
  • تصحیح اطلاعات روزنامه‌هایی که پیش از این اضافه شده بودن.
  • درست کردن گزارش روزانه‌ی سیستم MNS (که این‌جا تونستم کوئری‌هاشون رو کمی دستکاری کنم و بهینه کنم و کوئری‌ای که ۲۰ دقیقه زمان می‌گرفت رو تبدیل به کوئری‌ای کنم که توی ۱ دقیقه خروجی می‌داد. و شاید مفیدترین کارم توی هواوی هم همین بود چون باعث شد به خوبی با مفهوم join توی SQL آشنا بشم)

به صورت کلی بعد از مدتی کارم کار مورد علاقه‌م نبود. انجامش می‌دادم به خاطر یجور عادت به شیوه‌ی جدید زندگی و عادت به این‌که خرج زندگیم رو خودم بدم، بدون این‌که کنترلی روش باشه که چقدر برای چه موضوعی خرج می‌کنم و برای همین تصمیم گرفتم از هواوی بیام بیرون.

با شرکت آنو سیستم آشنا شدم و یه جلسه با مدیر شرکت داشتم و قرار شد از هواوی خارج بشم. بعد از تحویل مسئولیت‌هام به مریم، از هواوی خارج شدم و آخرین روزی که هواوی بودم همکارای خیلی خوبم برام جشن خداحافظی گرفتن. دوست داشتم خیلی قبل‌ترها ازشون تشکر می‌کردم ولی نشد 🙂 وحید، چانگ‌بو، ترانه، مازیارها، ندا، ساتیش، ورا، ملیشا، مریم، هوانگ‌بو و دوستای دیگه که همکاری خوبی باهاشون توی هواوی داشتم و با این‌که تسک‌هام رو دوست نداشتم، اون‌ها محیط رو برام جذاب‌تر و لذت‌بخش‌تر کردن.

(از راست به چپ مازیار مهدوی، چانگ‌بو، ساتیش، من، وحید و امیرطاها. به مناسبت خداحافظی از مازیار که داشت برای مدتی از شرکت خارج می‌شد)

توی این پنج ماهی که توی شرکت آنو هستم، مشغول به نگهداری از سیستم مدیریت منابع یکی از شرکت‌های پخش مواد غذایی کشور هستیم. سیستمی که به صورت آماده خریداری نشده و شرکت براش هزینه کرده و تیم توسعه نرم‌افزار تشکیل داده و بعد تیم قبلی به دلایلی از شرکت جدا شدن و ما مسئول نگهداری از این پروژه شدیم. تجربه‌های خوبی توی این چندماه کسب کردم و اکثر وقتم به کاری گذشت که خیلی بیشتر از کارهای هواوی بهش علاقه‌مند بودم: برنامه‌نویسی


طرف دیگه‌ی ماجرا دانشجو بودنم بوده (و هست). توی این دو ترمی که کارمند هم بودم، وضعیت درسی خوبی نداشتم. امتحانات ترم کم‌کم داره شروع می‌شه و من موندم و بار زیادی از تمرین‌ها و پروژه‌های انجام نشده و درس‌های عقب‌افتاده. اواسط ترم مدتی به فکر تغییر دانشگاه بودم تا بتونم با خیال راحت‌تری به کارهام بپردازم ولی نتیجه‌ی مشورتم با چند نفر این بود که دانشگاه رو ادامه بدم سود خیلی بیشتری برام داره.

زمانی که هواوی بودم یکی از هم‌مدرسه‌ای‌های سابق رو توی دانشگاه تهران دیدم و داشتم احوالات رو تعریف می‌کردم که گفت «پول در بیار ولی کار نکن». امروز دوباره یاد جمله‌ش افتادم و به ذهنم رسید که شاید بهتر باشه به حرفش عمل کنم.

برای من تفاوت کار به صورت پروژه گرفتن و کار به صورت تعیین‌شده، اینه که مدیریت زمانم توی حالت دوم خیلی سخت‌تر از حالت اوله چون تقریبن بخش‌های مهم روزهام برای کار رزرو می‌شن و مدیریت بخش قابل توجهی از بقیه‌ش هم از قدرت من خارجه. در حالی که توی حالت اول برقرار کردن تعادل بین زمانی که روی پروژه می‌ذارم و زمانی که روی درس‌هام می‌ذارم دست خودمه.

هنوز نمی‌دونم می‌خوام به این تصمیم عمل کنم یا نه. ولی می‌دونم که توی انتخاب بین دو تا مسیر که شانس درس‌خوندنم توی مسیر دوم از مسیر اول خیلی بیشتره، مسیر دوم رو ترجیح می‌دم…

سلام دنیا سلام دنیا

redundancy یا حشو (تکرار بی‌مورد) یکی از اعصاب‌خوردکن‌ترین چیزهاییه که این روزا باهاش دست و پنجه نرم می‌کنم. و چندتا از پروژه‌هایی که روشون کار می‌کنم همه این مشکل رو دارن. از تکرار بی‌مورد ConnectionString توی هر فرم گرفته تا تکرار تابع محاسبه‌ی مالیات و عوارض. و هزینه‌هاش رو کی باید بده؟ برنامه‌نویس بدبختی که قراره بعد از شما از کدتون نگهداری کنه و توسعه‌ش بده.

به نظرم وقتی می‌خوایم «سلام دنیا» رو هم دو بار تو خروجی بنویسیم، بهتره متدی به اسم PrintHelloWorld داشته باشیم که این کارو برامون بکنه تا اگه در شرایطی لازم شد تغییرش بدیم لازم نباشه بیش از یک بار این کارو بکنیم.


دنبال عنوان برای اولین نوشته می‌گشتم و نوشته‌ی «سلام دنیا» پیش‌فرض وردپرس مسیری توی افکارم ایجاد کرد که به موضوع بالا رسید. چیزی که چند وقتیه گاهی اذیتم می‌کنه.

می‌شه گفت توصیه‌های محمدرضا شعبانعلی عزیز برای زیبنت دستاویز محرک نهایی نوشته شدن این نوشته‌ست. مدت‌ها بود می‌خواستم بنویسم. داستان، روزنوشته یا هر چیزی که از مغزم بیرون میاد به بهانه‌های مختلف از این کار فرار می‌کردم.

یکسالی می‌شه که اینجا راه افتاده و تا الان داشت خاک می‌خورد. بالاخره تصمیم گرفتم دو برنامه‌نویس رو همون‌جوری که بود، بذارم باشه و اینجا از اول شروع کنم. چون می‌دونم آدمی که وارد دو برنامه‌نویس می‌شه، با توجه به نوشته‌های پرطرفدارش مثل یه آموزش در مورد IDM، دنبال چی می‌گرده و عوض کردن ذهنیت آدم‌ها کار آسونی نیست. برای همین دو برنامه‌نویس رو به عنوان یه خاطره‌ی خوب از زمانی که بچه‌تر بودیم نگه می‌داریم ولی به نظر می‌رسه ادامه دادنش، ادامه دادن تناقض‌هایی باشه که اون موقع داشتیم.

چیزی که یادمه اینه که یک پزشک بزرگ‌ترین محرک شروع دو برنامه‌نویس بود (اسمش هم نشانه‌ای از اینو داره) و من و مهدی دوست داشتیم وبلاگی به خوبی وبلاگ علیرضا مجیدی در اون زمان داشته باشیم. می‌گم اون زمان چون الان یک پزشک برام به اندازه‌ی قبل جذاب نیست. نمی‌تونم بسنجم که این مساله به خاطر تغییرات درونی منه یا تغییرات درونی یک پزشک.

در ادامه تناقضات دو برنامه‌نویس شروع شد. نه به خاطر این‌که وبلاگ شخصی نمی‌تونه اشتراکی باشه بلکه به خاطر این‌که خودمون هم تکلیف‌مون با خودمون مشخص نبود. نمی‌دونستیم می‌خوایم زومیت و نارنجی باشیم یا جادی یا یک ادمین یا وبلاگ شخصی مسعود فاطمی. تمایل جذب مخاطب و خواننده (که هنوز هم خیلی ضعیف‌تر از اون موقع به نظر نمی‌رسه، ولی انگار از اون موقع بالغ‌تر شدم و کنترل بیشتری روش دارم) محرک اصلی نوشتن‌مون بود و این به نظرم باعث شد خودمون هم هنوز که هنوزه ندونیم دو برنامه‌نویس واقعن چیه. ولی بالاخره تصمیم گرفتم بذارم دو برنامه‌نویس همون چیزی که هست بمونه و رهاش کنم و وبلاگ‌نویسیم رو از یه جای دیگه شروع کنم.

حالا این‌جام. اسمش امروز «روزنوشته‌ها»ست و فردا شاید یه چیز دیگه باشه. اما می‌خوام جایی باشه که خروجی‌های مغزم و افکارم رو توش می‌نویسم و البته الان هم نمی‌تونم بگم که این وبلاگ به یه تناقض دیگه ختم می‌شه یا نه. دوست دارم این‌جوری نشه. دوست دارم آخرین وبلاگ شخصی‌ای باشه که شروعش می‌کنم و برای این کار باید تمایل جذب خواننده‌م رو کنترل کنم.

به نظر می‌رسه این بخش نامه‌ی خداحافظی‌ای باشه با چیزی که دو برنامه‌نویس تا الان (یا در واقع تا زمان انتشار آخرین نوشته‌ش) بوده. اگر کارش ادامه پیدا بکنه هم متفاوت خواهد بود با چیزی که تا الان بوده.


در زمینه‌های خاصی من آدمی با تحریک پذیری (بخونید جوگیری) و تاثیرپذیری بالا هستم نه در هر زمینه‌ای (مثلن در خودم نمی‌بینم روزی از سفارت کشوری بالا برم). با این‌که با همه‌ی حرف‌های محمدرضا شعبانعلی موافق نیستم، ولی بعضی از چیزهایی که ازش خوندم تاثیر زیادی روی من گذاشته. مهم‌ترینش شاید مجموعه بحث‌های «تعادل»ش باشه و سعی کردم برداشت‌هام از اون‌ها رو همیشه جلوی چشمم نگه دارم. خلاصه‌ی برداشت‌هام اینه:

ما هر کدوم نقطه‌ی تعادل خودمون توی زندگی‌مون رو داریم. توصیه‌ها و هر چیزی که از دیگران می‌بینیم و دریافت می‌کنیم، نشانه‌هایی از نقطه‌ی تعادل اون‌هاست و نقطه‌ی تعادل اون آدم لزومن نقطه‌ی تعادل ما نیست. بهترین کاری که می‌تونیم بکنیم اینه که تلاش کنیم ویژگی‌هایی از اون آدم‌ها که به نظرمون مهم هستن رو در قالب تعادل خودمون پیاده‌سازی کنیم. (فکر می‌کنم توی نوشته‌ی اصلی هم به داستان کبک و زاغ که توی کتاب ادبیات فارسی دبیرستان خوندیم اشاره شده بود)

و دوست دارم برداشتم از نوشته‌ی وبلاگ‌نویسی محمدرضا رو هم وارد تعادل خودم بکنم. این‌که چقدر موفق خواهم بود رو کسی نمی‌دونه…