چرا دوست دارم بمیرم

نوشتن دلایلم برای تمایل به خودکشی، یکی از چیزهاییه که بعضی از وقت‌هایی که حالم اون‌قدر بد می‌شه که مثل بچه‌های بی‌جنبه دوست دارم بزنم زیر همه چیز و از زندگی توی دنیا فرار کنم به ذهنم می‌رسه. و الان دوست دارم در مورد دلایلم بنویسم.

موضوع خیلی ساده‌ست: چیزهایی توی زندگی وجود داره که آدم دوسشون نداره. از چیزهای ساده مثل جاذبه (برای یکی که داره کتاب می‌خونه و کتاب میوفته روی صورتش ممکنه خوشایند نباشه اون لحظه) و یا چیزهای پیچیده‌تر مثلن وقتی حوصله نداری ولی باید به فکر راه‌حل مشکل یکی از نزدیکان باشی (مثلن چون مسئولیتش رو به عهده گرفتی) و تنها جواب به این مساله اینه: باهاش کنار بیا!

مشکل این جواب اینه که برای عملی کردنش لازمه آدم تغییراتی توی خودش ایجاد کنه. حالا چی می‌شه اگر نخوام هزینه‌ی اون تغییرات رو بپردازه؟ و این‌جا منطق من به این نتیجه می‌رسه که به بن‌بست رسیدیم و اگر بخوایم ازش عبور کنیم، (در لحظه‌ای که حالم اون‌قدر بده که نمی‌خوام تغییر رو بپذیرم) جر زدن تنها راهیه که می‌شه از بن‌بست دراومد.

خوشبختانه تا الان همه‌ی لحظات بی‌حوصلگی به پایان رسیدن و کار به جای باریک نکشیده…

فرار از رفتن سر کلاس و باشگاه و زیر سوال بردن زندگی

این چند روزه اتفاق جالبی افتاد که دوست دارم ثبت‌ش کنم.

اوایل همین ترم، حس شدیدی داشتم در مقابله با رفتن سر کلاس. در واقع حس بدی بود که از نبرد بین سر کلاس رفتن و غذاب وجدان سر کلاس نرفتن و نتایجش به وجود اومده بود.

توی تعطیلات عید هم با حس مشابهی در مورد باشگاه رفتن مواجه شدم ولی در نهایت نتونستم خودم رو مجبور به باشگاه رفتن کنم و نتیجه‌ش این بود که اون روز کلن حالم بد بود و حوصله‌ی هیچ کاری رو نداشتم. این تجربه باعث شد پسفردای اون روز برم باشگاه (که متاسفانه فهمیدم توی تعطیلات عید تا ۶ بعد از ظهر باز نیستن و چون حداقل تا ۵ مجبور بودم توی شرکت باشم نمی‌تونستم برم)

امروز که همه چیز به روال عادی برگشته هم دوباره با وسوسه‌ی مشابهی مواجه شدم و این دفعه فرصت پیدا کردم که بررسی کنم و بخشی از چیزهایی که اتفاق میوفته رو یادم بمونه. مساله‌ی جالبی که اتفاق افتاد به وجود اومدن این حس بود که اگر من باشگاه نرم، یک لوزر به معنی واقعی کلمه‌م و هیچ کار دیگه‌ای هم توی زندگی از دستم بر نمیاد. و این باعث می‌شد که نسبت به زندگی‌م حس خیلی بدی داشته باشه و در نتیجه حوصله‌ی هیچ کاری رو نداشته باشم. البته در نهایت رفتم باشگاه و اون حس هم دیگه وجود نداره ولی دوست داشتم یه‌جایی این رو داشته باشم 🙂

مقاومت در برابر وسوسه‌ی زیر سوال بردن زندگی

چند روزیه که بی‌حوصله‌م و با این‌که تصمیم داشتم از فرصت عید استفاده کنم برای تمرین برنامه‌ریزی و با وجود این‌که می‌دونم اوایلش اصلن قرار نیست آسون باشه بی‌حوصلگیم باعث شده که لحظه‌ای عمل کنم. به هر حال الان کمی بهتر شدم و می‌خوام در مورد مساله‌ای که چند دقیقه پیش باهاش روبرو شدم بنویسم تا فراموشش نکنم.

چند روزی برنامه‌ریزی به شیوه‌ی چارچوب‌بندی تمام روز رو امتحان کردم و مدتیه (و در این مدت هم روزهام بی‌برنامه بودن 🙁 ) تو فکر اینم که برنامه‌ریزی به شیوه‌ی دیگه‌ای رو امتحان کنم: در نظر گرفتن کارهایی که باید در یه روز خاص انجام بدم و بعد انتخاب‌شون بر اساس اولویت‌هام در طول روز. به این معنی که توی برنامه‌ریزی روزانه‌م فقط این رو داشته باشم که به عنوان مثال امروز می‌خوام یک ساعت کتاب Code Complete رو بخونم و دو ساعت می‌خوام فیلم تماشا کنم و یک ساعت باید به درس x بپردازم و … به‌جای این‌که برنامه‌م این‌جوری باشه: از ساعت ۹ تا ۱۰ درس بخونم و از ۱۰ تا ۱۲ فیلم ببینم و …

چیزی که باهاش روبرو شدم، این بود که ذهنم بعد از مدتی فکر راجع به این‌که از چه ابزارهایی می‌تونم برای این کار استفاده کنم، به این سمت رفت که با زندگیم می‌خوام چی‌کار کنم و بعد از کمی اتلاف وقت در این مورد، شروع به خوندن فصل اول بخش Productivity کتاب Soft Skills کردم. این فصل در مورد تمرکزه و یکی از تمرین‌هاش اینه که یه کاری که حدود نیم ساعت وقت می‌گیره رو انتخاب کنم و تلاش کنم تا جایی که می‌تونم متمرکز بمونم روش.

من، با توجه به چیزهایی که از نوشته‌ی مسعود راجع به برنامه‌ریزی یادم بود، تصمیم گرفتم مرتب و تمیز کردن Wunderlistم کاری باشه که می‌خوام توی این زمان انجام بدم. خروجی این کار پردازش بعضی از آیتم‌های بعضی از لیست‌ها و پاک کردن کلی آیتم دیگه بود (شاید یکم ریپالسیو بود این کارم) که مدت زمان زیادی توی لیست‌ها خاک می‌خورد و می‌دونستم که هیچ‌وقت بهشون نخواهم پرداخت و تجربه ثابت کرده که هرچقدر جلوتر می‌رم اون لیست بلندبالاتر می‌شه و به‌جای سر زدن به اون لیست برای انتخاب کارای جدید، به حس و حال اون لحظه توجه می‌کنم.

این پلی‌لیست تد یکی از چیزهایی بود که پردازش شد و تنها چیز جذابی که توش توجهم رو به خودش جلب کرد، تاکی در مورد این بود که لزومی نداره ما زندگی‌مون بر پایه‌ی علاقه‌مندی به یه حوزه جلو بره و آدم‌هایی که به حوزه‌های مختلف و نامربوط علاقه‌مند هستن و توشون وقت می‌ذارن آدم‌های ناموفقی نیستن. و به این خاطر جذبش شدم چون از توضیحاتش برداشت کردم که به هدف زندگی مربوطه، همون چیزی که چند ساعت قبل‌تر هم روش وقت گذاشته بودم.

در همین حین چیزی که به ذهنم رسید این بود که فکر کردن راجع به هدف زندگی و کاری که می‌خوام با زندگیم بکنم، شاید صرفن بخشی از تلاش ذهنم برای فرار از مسئولیت‌پذیری و انجام کاری که باید انجام بدم باشه. با توجه به این‌که حتی اگه کاری که بخوام با زندگیم بکنم در جهت مخالف مسیری باشه که الان توشم، نمی‌تونم خیلی سریع تغییر جهت بدم بلکه باید آروم آروم جهتم رو تغییر بدم تا به اون سمت حرکت کنم ولی این اون مساله در جهت خلاف باشه هم یه احتماله و در هر صورت اون مساله تاثیر خیلی زیادی روی این‌که من فردا یا این هفته قراره چی‌کار کنم نمی‌ذاره ولی من به جای برنامه‌ریزی راجع بهش، روی فکر کردن راجع به هدف زندگی وقت می‌ذارم در صورتی که معقول‌تره اول ببینم حداقل برای فردا چه کاری می‌خوام انجام بدم و بعد فکرم رو درگیر این موضوع بکنم که تا آخر عمرم چی‌کار می‌خوام بکنم که حتی ممکنه هیچ‌وقت نشه جواب نهایی پیدا کرد براش.


پی‌نوشت: من نوشته‌ی قبلیم در مورد این‌که مساله‌ی «با زندگیم می‌خوام چی‌کار کنم» می‌تونه یه مساله‌ی مقاوم باشه رو یادم رفته بود و آخر نوشته یادش افتادم. به نظرم این قضیه احتمال این‌که همه‌ی اینها تلاش ذهنم برای فرار از مساله‌ست رو بالاتر می‌بره و می‌شه گفت مساله‌ی واقعی اصلن چیز دیگه‌ایه. مثلن می‌تونه این باشه که چرا می‌خوام ازش فرار کنم. یا هر مساله‌ی دیگه‌ای…

پی‌نوشت ۲: الان به فکرم رسید که همه‌ی «ذهن من»های بالا رو می‌شه با «من» جایگزین کرد. در واقع می‌شه گفت مثلن این منم که از مسئولیت فرار می‌کنم و نه چیزی خارج از من.

بالاخره ahmadalli.net اومد بالا

دو سال پیش توی درس کارگاه کامپیوتر بعد از یادگیری html و اینا، تمرینی داشتیم که باید توش صفحه‌ی شخصی خودمون توی سایت دانشکده رو طراحی می‌کردیم. من هم که مدت‌ها این قضیه برام چالش بود، تصمیم گرفتم ایده‌ای برای این مساله بزنم. چون تجربه‌ی خوبی در طراحی ندارم (و چیزهایی که طراحی کرده بودم رو خودم هم دوست نداشتم) و می‌دونستم که نمی‌تونم طراحی خوبی توی سایتم به اجرا بذارم.

در نهایت ایده‌ای که به ذهنم رسید، محیطی شبیه ترمینال بود: جایی که با کامندها کار می‌کنه. اون موقع پیاده‌سازیش کردم و توی حالت بتا موند و دیگه حوصله نکردم که درستش کنم. چند ماه پیش تبدیلش کردم به تایپ‌اسکریپت که بهم این اجازه رو می‌داد که کنترل بیشتری روی اجرای دستورات داشته باشم و بتونم دستوراتی داشته باشم که بتونن از کاربر ورودی بگیرن و اون رو پردازش کنن.

و امشب هم حوصله کردم چند ساعتی با TypeScript ور رفتم تا بتونم توی چندتا فایل مجزا داشته باشم کدم رو ولی شکست خوردم (چون خیلی وقته از دنیای جاوااسکریپت فاصله گرفتم و خیلی چیزا اومده تو این دنیا) و در نهایت دستور MD5 و clear رو به سیستم اضافه کردم و گذاشتمش روی ahmadalli.net

اگه باز هم حوصله کنم یا تحریک بشم، در آینده تغییرات دیگه‌ای هم توی سیستم می‌دم. مثلن الان history نداریم و امکان خیلی به‌دردبخوریه.

برای ننوشتن این چند روزم، هر چیزی بگم یجور توجیه حساب می‌شه و به این بر می‌گرده که گاهی (که درصد قابل توجهی از زندگی من رو شامل می‌شه) بی‌حوصلگی من باعث می‌شه قرارهایی که با خودم می‌ذارم یا تصمیم‌هایی که می‌گیرم رو عملی نکنم.