خجالتی-رازدار بودن ابلهانه

امروز ظهر برای دومین بار رفتم برای اسکواش ثبت‌نام کنم. هفته‌ی پیش زنگ زدم و زمانش رو پرسیدم و مطمئن شدم که همون زمان کلاس مسئول ثبت‌نام هم هست. یکشنبه که رفتم، دیدم روی ورودی کلاس نوشته «جهت ثبت‌نام و اینا به واحد آموزش در فلان‌جا رجوع کنید» منم رفتم اون‌جا و فهمیدم که تعطیله.

امروز ظهر دوباره رفتم و توی واحد آموزش متوجه شدم برای ثبت‌نام باید برم همون جای اول. دوباره برگشتم جای اول و اون نوشته رو ایگنور کردم و رفتم تو و معلوم شد که باید برای ثبت‌نام همون حوالی زمان اول مراجعه کنم.

همون‌جا کلی به خاطر این ویژگی خودم 😐 شدم. اگر همون روز از همون‌جای اول هم می‌پرسیدم متوجه می‌شدم. در ادامه وقتی برای بار سوم رفتم متوجه شدم که کلاس پر شده و دوباره یه روز دیگه باید به امید خالی بودن یه زمان دیگه برم.

بخش رازداریش وقتی اتفاق میوفته که می‌خواید کار جذابی انجام بدید ولی با توجه به رفتارهای قبلی‌تون رازداری‌تون باعث می‌شه دیگران احساس کنن اهمیتی به موضوع نمی‌دید یا احساس کنن قراره واکنش منفی‌ای نشون بدید.

منطقن همیشه trade-offای وجود داره در این مورد. دیگران باید فکر کنن اهمیت نمی‌دید تا بیشتر سورپرایز بشن. ولی گاهی دیگران مدت زمان کمی صرفن فکر می‌کنن اهمیت نمی‌دید (با توجه به شخصیت و رفتارهای قبلی‌تون). و بعد به خاطر اهمیت ندادن از دست‌تون ناراحت می‌شن و ممکنه ماجرا پایان خوبی پیدا نکنه.

برای همینه که به این خجالتی یا رازدار بودن «ابلهانه» می‌گم.

در مورد لذت موعود

توی در جست‌وجوی چیزی بیشتر از پایان داستان در مورد لذت موعود صحبت کردم، لذتی بیشتر از لذت و هیجان حاصل خود داستان و بالا و پایین رفتن‌هاش. بعد از یکم جلو رفتن توی «فن تدوین فیلم» به ذهنم رسید که ما تمایل به کمال داریم و جزئیات هدفمند یجور کمال محسوب می‌شه و برای همین برامون لذت‌بخشه.

مثلن همین کتاب کمک‌مون می‌کنه جزئیاتی که تدوینگر تلاش کرده رعایت‌شون کنه رو بفهمیم. حتی گاهی ممکنه از فیلمی خوشمون نیاد ولی دلیلش رو نفهمیم و اون نکته‌ی آزاردهنده‌ی کوچیک، یکی از جزئیاتی بوده که از دست تهیه‌کننده در رفته.

مطمئن نیستم که می‌تونم «ما» توی «ما تمایل به کمال داریم و جزئیات هدفمند یجور کمال محسوب می‌شه و برای همین برامون لذت‌بخشه» رو به همه‌ی انسان‌ها تعمیم بدم یا نه. ولی در مورد خودم می‌تونم بگم این مساله خیلی جاها حقیقت داره؛ حداقل جاهایی که جزئیات رو درک می‌کنم.

مثلن جزئیاتی که نولان توی میان‌ستاره‌ای رعایت کرده و از نظر علمی دقت زیادی به خرج داده در حدی که از روی جلوه‌های ویژه‌ی فیلم‌ش مقاله‌ی کیهان‌شناسی منتشر بشه و کیپ ثورن کتاب «میان‌ستاره‌ای به روایت علم» رو بنویسه و توش در مورد علم پشت این فیلم صحبت کنه. یا جزئیات هیجان‌انگیز موسیقی هانس زیمر و یا هارمونی موجود توی خیلی از موسیقی‌های کلاسیک.

اگر فرض کنیم لذتی که امیر پوریا ازش حرف می‌زنه چنین چیزی باشه، هنوز مطمئن نیستم چجوری می‌شه با لذت پس از دوره‌ی ماه‌عسل رابطه (Honeymoon State) هماهنگش کرد. شاید بعدن در موردش بیشتر بنویسم.

پی‌نوشت: یاد لذتی که حرفش بود افتادم. دارم به این فکر می‌کنم که شاید منظور پیمان هوشمندزاده از لذت، همین جزئیاتیه که راجع بهشون گفتم. جزئیاتی که در نهایت زندگی‌مون رو می‌سازن..

در جست‌وجوی چیزی بیشتر از پایان داستان

پیش‌نوشت: چند جلسه‌ای از جلسه‌های «داستان و فیلم» امیر پوریا شرکت کردم و یکی از حرف‌های جالبی که اون‌جا می‌گفت، در مورد توجه زیاد و بی‌موردمون به انتهای فیلم و به صورت کلی داستان بود.

یکی از مشکلاتی که در حال حاضر توی زندگیم باهاش روبرو هستم، حرص زیادم به آینده‌ست. به این معنی که مفهوم زندگی برام در آینده خلاصه می‌شه و از جایگاهی که الان توش هستم لذت کمی می‌برم. چیزی که قراره در آینده بهش برسم و این‌جور چیزها. از طرف دیگه، خاطرات گذشته، مثلن سال اول دانشگاه و خاطراتم توی کانون یاریگران، خاطرات خیلی خیلی خوبی هستن که الان می‌دونم دیگه تکرار نمی‌شن و دلم براشون تنگ می‌شه و می‌دونم اون زمان می‌تونستم بیشتر ازشون لذت ببرم و کم‌تر به فکر این باشم که آینده چی می‌شه.

تاکید زیاد امیر پوریا روی این مساله که توی فیلم‌ها و داستان‌ها، چیزی بیشتر از داستان و انتهای اون وجود داره که لذت بیشتری به آدم می‌ده (از مجموعه‌ی لذت‌های موعود، مثل لذت وعده‌داده‌شده‌ای که بعد از Honeymoon State توی رابطه‌ها وجود داره. شایدم لذت نیست و شادی یا چیز دیگه‌ایه؛ نمی‌دونم..)

برای همین دیشب «درباره‌ی مسخ» از ولادیمیر ناباکوف که در ادامه‌ی کتاب مسخ بود (ترجمه‌ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر) رو خوندم. بخشی که دفعه‌ی قبل که مسخ رو خونده بودم (و حس خاصی هم نسبت بهش نداشتم) ازش رد شده بودم. خوندم تا بفهمم جز نگاه به روند داستان و پایانش، چه نکات دیگه‌ای هست که توش جلب توجه می‌کنه (و کم‌کم که با این جزئیات و ریزه‌کاری‌ها آشنا شدم بسنجم ببینم تشخیص‌شون توی داستان برام لذت‌بخشه یا نه)

و برای همین هم فن تدوین فیلم به پیشنهاد امیر پوریا رو می‌خوام بخونم. تا فیلم‌ها رو بیشتر درک کنم و بفهمم..

پی‌نوشت: جلسه‌هایی که شرکت کردم: + و + و +

چرا دوست دارم بمیرم

نوشتن دلایلم برای تمایل به خودکشی، یکی از چیزهاییه که بعضی از وقت‌هایی که حالم اون‌قدر بد می‌شه که مثل بچه‌های بی‌جنبه دوست دارم بزنم زیر همه چیز و از زندگی توی دنیا فرار کنم به ذهنم می‌رسه. و الان دوست دارم در مورد دلایلم بنویسم.

موضوع خیلی ساده‌ست: چیزهایی توی زندگی وجود داره که آدم دوسشون نداره. از چیزهای ساده مثل جاذبه (برای یکی که داره کتاب می‌خونه و کتاب میوفته روی صورتش ممکنه خوشایند نباشه اون لحظه) و یا چیزهای پیچیده‌تر مثلن وقتی حوصله نداری ولی باید به فکر راه‌حل مشکل یکی از نزدیکان باشی (مثلن چون مسئولیتش رو به عهده گرفتی) و تنها جواب به این مساله اینه: باهاش کنار بیا!

مشکل این جواب اینه که برای عملی کردنش لازمه آدم تغییراتی توی خودش ایجاد کنه. حالا چی می‌شه اگر نخوام هزینه‌ی اون تغییرات رو بپردازه؟ و این‌جا منطق من به این نتیجه می‌رسه که به بن‌بست رسیدیم و اگر بخوایم ازش عبور کنیم، (در لحظه‌ای که حالم اون‌قدر بده که نمی‌خوام تغییر رو بپذیرم) جر زدن تنها راهیه که می‌شه از بن‌بست دراومد.

خوشبختانه تا الان همه‌ی لحظات بی‌حوصلگی به پایان رسیدن و کار به جای باریک نکشیده…

فرار از رفتن سر کلاس و باشگاه و زیر سوال بردن زندگی

این چند روزه اتفاق جالبی افتاد که دوست دارم ثبت‌ش کنم.

اوایل همین ترم، حس شدیدی داشتم در مقابله با رفتن سر کلاس. در واقع حس بدی بود که از نبرد بین سر کلاس رفتن و غذاب وجدان سر کلاس نرفتن و نتایجش به وجود اومده بود.

توی تعطیلات عید هم با حس مشابهی در مورد باشگاه رفتن مواجه شدم ولی در نهایت نتونستم خودم رو مجبور به باشگاه رفتن کنم و نتیجه‌ش این بود که اون روز کلن حالم بد بود و حوصله‌ی هیچ کاری رو نداشتم. این تجربه باعث شد پسفردای اون روز برم باشگاه (که متاسفانه فهمیدم توی تعطیلات عید تا ۶ بعد از ظهر باز نیستن و چون حداقل تا ۵ مجبور بودم توی شرکت باشم نمی‌تونستم برم)

امروز که همه چیز به روال عادی برگشته هم دوباره با وسوسه‌ی مشابهی مواجه شدم و این دفعه فرصت پیدا کردم که بررسی کنم و بخشی از چیزهایی که اتفاق میوفته رو یادم بمونه. مساله‌ی جالبی که اتفاق افتاد به وجود اومدن این حس بود که اگر من باشگاه نرم، یک لوزر به معنی واقعی کلمه‌م و هیچ کار دیگه‌ای هم توی زندگی از دستم بر نمیاد. و این باعث می‌شد که نسبت به زندگی‌م حس خیلی بدی داشته باشه و در نتیجه حوصله‌ی هیچ کاری رو نداشته باشم. البته در نهایت رفتم باشگاه و اون حس هم دیگه وجود نداره ولی دوست داشتم یه‌جایی این رو داشته باشم 🙂

منظورم از مسئولیت‌پذیری چیه

توی نوشته‌ی قبل حدس زدم که بخشی از تلاشم برای زیر سوال بردن هدفم از زندگی شاید به خاطر تمایلم به فرار از مسئولیت باشه. برای شفاف‌تر کردن تفکراتم می‌خوام توضیح بدم منظورم از مسئولیت‌پذیری چیه.

یکی از مثال‌های ساده‌ای که حدود یک‌سالی هست باهاش درگیرم، ناتوانیم توی انتخاب زمانیه که برای خریدن خوردنی وارد سوپرمارکت می‌شم. به معنی واقعی کلمه نمی‌تونم انتخاب کنم که کدوم خوراکی رو می‌خوام. و تحلیلم از این قضیه اینه که این یه حالت کوچیک قرار از مسئولیت‌پذیریه. به این معنی که اگر انتخاب کنم که چی می‌خوام، مجبورم با همه‌ی پیامدهاش روبرو بشم و مثلن خوش نیومدن از اون خوراکی هم یکی از پیامدهاش می‌تونه باشه و برای فرار از این قضیه (روبرو شدن با پیامدهای تصمیمم)، تصمیم می‌گیرم منفعل بمونم.

در مورد تصمیم برای این‌که با زندگیم می‌خوام چی‌کار کنم (به شکل یه راه‌حل برای یه مساله‌ی مقاوم که در گذر زمان با توجه به بازخوردهایی که می‌گیره خودش رو بهبود می‌ده) هم می‌تونه یه مساله‌ی مشابه باشه. مساله‌ای که پیامدهاش سنگین‌ترن و با وجود این‌که پیامدهای خیلی لذت‌بخشی هم احتمالن خواهد داشت این تصمیم، ولی بازم نمی‌تونم بر ترسم غلبه کنم و وارد مسیر بشم.

پس حداقل الان می‌تونم بگم صورت مساله‌ی من، روبرو شدن با ترسم از انتخاب مسیره. ترسی که به خاطر ترس از روبرو شدن با پیامدها شکل گرفته

مقاومت در برابر وسوسه‌ی زیر سوال بردن زندگی

چند روزیه که بی‌حوصله‌م و با این‌که تصمیم داشتم از فرصت عید استفاده کنم برای تمرین برنامه‌ریزی و با وجود این‌که می‌دونم اوایلش اصلن قرار نیست آسون باشه بی‌حوصلگیم باعث شده که لحظه‌ای عمل کنم. به هر حال الان کمی بهتر شدم و می‌خوام در مورد مساله‌ای که چند دقیقه پیش باهاش روبرو شدم بنویسم تا فراموشش نکنم.

چند روزی برنامه‌ریزی به شیوه‌ی چارچوب‌بندی تمام روز رو امتحان کردم و مدتیه (و در این مدت هم روزهام بی‌برنامه بودن 🙁 ) تو فکر اینم که برنامه‌ریزی به شیوه‌ی دیگه‌ای رو امتحان کنم: در نظر گرفتن کارهایی که باید در یه روز خاص انجام بدم و بعد انتخاب‌شون بر اساس اولویت‌هام در طول روز. به این معنی که توی برنامه‌ریزی روزانه‌م فقط این رو داشته باشم که به عنوان مثال امروز می‌خوام یک ساعت کتاب Code Complete رو بخونم و دو ساعت می‌خوام فیلم تماشا کنم و یک ساعت باید به درس x بپردازم و … به‌جای این‌که برنامه‌م این‌جوری باشه: از ساعت ۹ تا ۱۰ درس بخونم و از ۱۰ تا ۱۲ فیلم ببینم و …

چیزی که باهاش روبرو شدم، این بود که ذهنم بعد از مدتی فکر راجع به این‌که از چه ابزارهایی می‌تونم برای این کار استفاده کنم، به این سمت رفت که با زندگیم می‌خوام چی‌کار کنم و بعد از کمی اتلاف وقت در این مورد، شروع به خوندن فصل اول بخش Productivity کتاب Soft Skills کردم. این فصل در مورد تمرکزه و یکی از تمرین‌هاش اینه که یه کاری که حدود نیم ساعت وقت می‌گیره رو انتخاب کنم و تلاش کنم تا جایی که می‌تونم متمرکز بمونم روش.

من، با توجه به چیزهایی که از نوشته‌ی مسعود راجع به برنامه‌ریزی یادم بود، تصمیم گرفتم مرتب و تمیز کردن Wunderlistم کاری باشه که می‌خوام توی این زمان انجام بدم. خروجی این کار پردازش بعضی از آیتم‌های بعضی از لیست‌ها و پاک کردن کلی آیتم دیگه بود (شاید یکم ریپالسیو بود این کارم) که مدت زمان زیادی توی لیست‌ها خاک می‌خورد و می‌دونستم که هیچ‌وقت بهشون نخواهم پرداخت و تجربه ثابت کرده که هرچقدر جلوتر می‌رم اون لیست بلندبالاتر می‌شه و به‌جای سر زدن به اون لیست برای انتخاب کارای جدید، به حس و حال اون لحظه توجه می‌کنم.

این پلی‌لیست تد یکی از چیزهایی بود که پردازش شد و تنها چیز جذابی که توش توجهم رو به خودش جلب کرد، تاکی در مورد این بود که لزومی نداره ما زندگی‌مون بر پایه‌ی علاقه‌مندی به یه حوزه جلو بره و آدم‌هایی که به حوزه‌های مختلف و نامربوط علاقه‌مند هستن و توشون وقت می‌ذارن آدم‌های ناموفقی نیستن. و به این خاطر جذبش شدم چون از توضیحاتش برداشت کردم که به هدف زندگی مربوطه، همون چیزی که چند ساعت قبل‌تر هم روش وقت گذاشته بودم.

در همین حین چیزی که به ذهنم رسید این بود که فکر کردن راجع به هدف زندگی و کاری که می‌خوام با زندگیم بکنم، شاید صرفن بخشی از تلاش ذهنم برای فرار از مسئولیت‌پذیری و انجام کاری که باید انجام بدم باشه. با توجه به این‌که حتی اگه کاری که بخوام با زندگیم بکنم در جهت مخالف مسیری باشه که الان توشم، نمی‌تونم خیلی سریع تغییر جهت بدم بلکه باید آروم آروم جهتم رو تغییر بدم تا به اون سمت حرکت کنم ولی این اون مساله در جهت خلاف باشه هم یه احتماله و در هر صورت اون مساله تاثیر خیلی زیادی روی این‌که من فردا یا این هفته قراره چی‌کار کنم نمی‌ذاره ولی من به جای برنامه‌ریزی راجع بهش، روی فکر کردن راجع به هدف زندگی وقت می‌ذارم در صورتی که معقول‌تره اول ببینم حداقل برای فردا چه کاری می‌خوام انجام بدم و بعد فکرم رو درگیر این موضوع بکنم که تا آخر عمرم چی‌کار می‌خوام بکنم که حتی ممکنه هیچ‌وقت نشه جواب نهایی پیدا کرد براش.


پی‌نوشت: من نوشته‌ی قبلیم در مورد این‌که مساله‌ی «با زندگیم می‌خوام چی‌کار کنم» می‌تونه یه مساله‌ی مقاوم باشه رو یادم رفته بود و آخر نوشته یادش افتادم. به نظرم این قضیه احتمال این‌که همه‌ی اینها تلاش ذهنم برای فرار از مساله‌ست رو بالاتر می‌بره و می‌شه گفت مساله‌ی واقعی اصلن چیز دیگه‌ایه. مثلن می‌تونه این باشه که چرا می‌خوام ازش فرار کنم. یا هر مساله‌ی دیگه‌ای…

پی‌نوشت ۲: الان به فکرم رسید که همه‌ی «ذهن من»های بالا رو می‌شه با «من» جایگزین کرد. در واقع می‌شه گفت مثلن این منم که از مسئولیت فرار می‌کنم و نه چیزی خارج از من.

زندگی و مسائل مقاوم

پیش‌نوشت: «مسائل مقاوم» ترجمه‌ی خودم از واژه‌ی Wicked Problemـه که توی این نوشته می‌خوام در موردشون حرف بزنم


با واژه‌ی Wicked Problems توی اوایل کتاب Code Complete آشنا شدم وقتی داشت در مورد مساله‌ی طراحی معماری نرم‌افزار صحبت می‌کرد. مسائل مقاوم مساله‌هایی هستن تا وقتی شروع به حل‌شون نکنید، راه‌حلی براشون پیدا نمی‌کنید.

طبق تعریف ویکی‌پدیا، «یک مساله‌ی مقاوم مساله‌ایه به حل کردنش خیلی سخت یا غیرممکنه چون نیازمندی‌هاش ناکامل یا متناقض یا متغیرن و تشخیص‌شون آسون نیست.»

به عنوان مثال خیلی از مسائل جدید توی حوزه‌های مهندسی جزو این دسته از مسائل محسوب می‌شن چون در اولین تلاش‌ها همه‌ی عوامل تاثیرگذار روی مساله رو نمی‌دونیم و باید با چیزهایی که می‌دونیم شروع کنیم و با مشاهده‌ی نتیجه، اطلاعات‌مون رو کامل‌تر کنیم تا زمانی که بتونیم جواب خوبی به مساله بدیم.

نکته‌ی جالبی که در مورد این مسائل وجود داره اینه که برای این مسائل جواب «درست» و «غلط» معنی نداره بلکه جواب‌ها می‌تونن «خوب» یا «بد» باشن.

این نگاه باعث شد به این فکر کنم که شاید مساله‌ی «با زندگیم می‌خوام چی‌کار کنم» هم یه مساله‌ی مقاوم باشه. ینی هیچ وقت نشه درست‌ترین جواب رو بهش داد حتی اگه همه‌ی وقت‌های عالم در اختیارمون باشه. فقط می‌تونم تا جایی که می‌شه تلاش کنم هر لحظه به جواب بهتری ازش برسم.

چجوری به اولویت‌هامون برسیم

این نوشته در ادامه‌ی نوشته‌ی «اولویت‌هات چیان» نوشته شده بنابراین بهتره قبل از خوندن این، اون نوشته رو بخونید 🙂


بعد از مشخص کردن ۶ تا ۱۰ تا اولویت‌مون و تبدیل کردن‌شون به قدم‌ها قابل اجرا (که من هنوز انجامش ندادم ?) برای این‌که بهشون برسیم، یا در واقع فرصت کنیم به اونا برسیم، باید توی برنامه‌ریزی‌مون اول از همه کارهای مرتبط با اولویت‌هامون رو بذاریم و برای انجام این کار باید قبل از شروع هر هفته، برای اون هفته برنامه‌ریزی داشته باشیم.

یک زمان پیشنهادی برای انجام این کار، بعد از ظهر آخرین روز کاری هفته‌ست [۱] چون در اون زمان ما شوقی برای انجام کارهای مرتبط با اولویت‌هامون نداریم ولی دوست داریم در موردشون فکر کنیم.

حالا سه تا لیست کوچیک اولویت با ۲ یا ۳ مورد توی هر لیست درست می‌کنیم: کاری، اجتماعی و شخصی. این کار باعث می‌شه که هیچ کدوم از جنبه‌های زندگی‌مون رو فدای جنبه‌های دیگه‌ش نکنیم. و بعد به برنامه‌ی هفته‌ی آینده‌مون نگاه می‌کنیم و کارهامون رو توی زمان‌های خالی برنامه می‌چینیم.

این کار قرار نیست آسون باشه و برای همه به یک اندازه سخت نیست چون سختی زندگی‌هامون با هم برابر نیست. حالا بیاید یه محاسبه‌ای انجام بدیم:

  • هر هفته ۱۶۸ ساعت داره.
  • فرض می‌کنیم روزی ۲ ساعت در راه رسیدن به محل کار باشیم و پنجشنبه‌ها هم کار کنیم. پس ۱۵۶ ساعت باقی می‌مونه
  • فرض می‌کنیم روزانه ۹ ساعت می‌خوابیم یعنی ۶۳ ساعت در هفته و حالا ۹۳ ساعت برامون باقی مونده.
  • فرض می‌کنیم خیلی کار پرمشغله‌ای داریم که روزانه ۱۰ ساعت از وقت‌مون رو می‌گیره (تحقیقی هست که نشون می‌ده آدم‌هایی که ادعا می‌کنن ۷۵ ساعت در هفته مشغول به کارن، تقریبن ۲۵ ساعت از اون رو به کار دیگه‌ای مشغولن) پس حالا ۳۳ ساعت برامون باقی می‌مونه.

پس می‌شه گفت بیش از مقدار مورد نیاز برای رسیدن به کارهایی که می‌خوایم زمان داریم. ولی حتی به این همه وقت هم احتیاجی نداریم. زمان‌هایی که وقت خالی کمی گیرمون میاد، می‌تونیم به جای ور رفتن با گوشی و تلگرام به کارهای مورد علاقه‌مون بپردازیم. مثلن در حین رفتن به محل کار کتاب بخونیم یا پادکست گوش کنیم یا اگر دوست داریم یک وعده‌ی غذایی با خانواده‌مون بخوریم و به خاطر کار نمی‌تونیم شام رو با هم باشیم، شاید صبحانه مشترک جایگزین خوبی باشه.

چیزی که باید بدونیم اینه که هرچقدر هم که پرمشغله باشیم و فکر کنیم که فرصت انجام کارهامون رو نداریم، به نظرم می‌رسه مشکل نبود وقت نیست بلکه کم بودن اولویت اون کاریه که دوست داریم انجامش بدیم.

[۱] توی تاک می‌گه Friday Afternoon و من فرض کردم با توجه به این که شنبه‌ها و یکشنبه‌های اون‌ها تعطیله، بعد از ظهر آخرین روز کاری هفته مناسب‌تر باشه.


پی‌نوشت اول: این دو نوشته تقریبن ترجمه‌ی همون تد تاکه و نه چیزی که خودم مستقیما تجربه‌ش کرده باشم.

پی‌نوشت دوم: همون‌طور که احتمالن مشخص شده تا الان، برنامه‌ریزی و بهروه‌وری و به صورت کلی جواب به سوال «با زندگیم می‌خوام چی کار کنم» از دغدغه‌های منه و تلاش می‌کنم با نوشتن در موردشون به جواب این سوال نزدیک‌تر بشم. احتمالن بخش‌های از بخش Productivity کتاب Soft Skills رو هم در آینده این‌جا بنویسم تا شاید به رسیدن به نزدیک‌ترم کنه.

پی‌نوشت سوم: یه تئوری توی ذهنم دارم و اون اینه که «جمع‌آوری ابزارها» برای اولویت بیشتری داشته باشه تا «استفاده از ابزارها برای رسیدن به جواب». این‌جوری بهش رسیدم که حداقل در نگاه اول به نظر می‌رسه تمایل بیشتری دارم به نوشتن در مورد روش‌های پروداکتیو بودن تا انجام اون کارها. از «حداقل در نگاه اول» به این دلیل استفاده کردم که تجربه نشون داده استفاده‌های عملی از چیزهایی که یادگرفتم هم کرده‌م ولی نه به شکل آنی و با گذشت زمان

در برابر این تئوری، تئوری دیگه‌ای الان توی ذهنم اومد که می‌گه با جمع‌آوری ابزارها می‌تونم ایده‌ی بهتری پیدا کنم از این‌که چه ترکیبی از روش‌ها به من کمک می‌کنه برای پروداکتیو بودن و در واقع روش‌های پروداکتیو بودنی که تا الان باهاشون روبرو شدم، مثلن این نوشته‌ی مسعود، حداقل برای من جواب ندادن و با جست‌وجو توی روش‌های مختلف که احتمالن بتونم به روشی برسم که برای من کار کنه. ولی برای این کار باید روش‌های مختلف رو تست کنم.

برای همین به عنوان یه تعهد بلاگی، امشب در مورد اولویت‌هام می‌نویسم و شاید بخشی از اون رو به عنوان یه نوشته‌ی دیگه منتشر کنم.

اولویت‌هات چیان؟

دیروز به صورت اتفاقی تد تاکی با عنوان How to gain control of your free time یا «چجوری کنترل وقت آزادتون رو به‌دست بگیرید» دیدم و یکی از بخش‌های جالب توجه‌ش برای من در مورد خانومی بود که مدیر کسب‌وکار کوچیکی با ۱۲ کارمند، مادر ۶ تا بچه (یا شاید مراقبت‌کننده از اون‌ها [۱]) و روزی که خانم وَنْدِرْکَمْ (سخنران) می‌خواست باهاش ملاقات کنه در دسترس نبود چون صبح بهاری زیبایی بوده و برای پیاده‌روی رفته چون می‌خواسته این کارو بکنه.

توضیح خانومه رو می‌تونم این‌جوری بیان کنم که هر کاری که در هر لحظه انجام می‌دیم، انتخاب خودمونه و «وقتش رو ندارم» یا «فرصت نمی‌کنم» دروغیه که ما به خودمون می‌گیم و حقیقت اینه که «این جزو اولویت‌هام نیست».

شاید چون اگه راستش رو بگیم باید متحمل دردسر توضیح این مساله برای دیگران یا برای خودمون (که به مراتب سخت‌تر از توضیحش برای دیگرانه) بشیم که چرا جزو اولویت‌هامون نیست.

امروز توی مترو توی بک‌گراند ذهنم داشتم این تیکه از فیلم رو پردازش می‌کردم که سوالی برام پیش اومد: اولویت‌های من چیان؟ و خیلی وقت‌ها هدفم از پرسیدن این‌جور سوال‌ها، دنبال کردن تاریخچه‌ی زندگیمه تا بفهمم این ویژگی خاص در من چجوری و از کجا اومده.

ولی متوجه شدم که این‌دفعه این مساله کاملا انتخابیه. (شاید بشه گفت انتخاب یه توهم باشه با توجه به این‌که چیزهایی که روی انتخاب‌مون تاثیر می‌ذارن بی‌شمارن و دیگه جایی برای اراده باقی نمی‌مونه ولی این جزو بحث الان نیست) و چیزیه که می‌تونم هر لحظه‌ای در موردش تصمیم بگیرم (یا تصمیم بگیرم که سر همون تصمیمی که قبلن گرفتم بمونم) و متوجه شدم که این چیزیه که راجع بهش تصمیم نگرفتم.

مشکل بعدیم ترس از تصمیم‌گیریه. ینی ترس از این‌که تصمیم اشتباهی بگیرم، باعث می‌شه کلن تصمیمی نگیرم. الان دارم فکر می‌کنم با توجه به این‌که انتخاب نکردن خودش یجور انتخاب رندوم اولویت‌ها بر اساس لحظه‌ای که توشم حساب می‌شه، شاید کار بهتر این باشه که با چیزی شبیه یه انتخاب طبیعی با این مساله روبرو بشم.

ینی کاری که می‌تونم بکنم اینه که اولویت‌هایی که الان فکر می‌کنم مهمن رو انتخاب کنم و چند هفته دیگه اولویت‌هام رو بازبینی کنم و همین‌جوری تا آخر.

می‌تونم به توصیه‌ی همین تاک در مورد پیدا کردن اولویت‌ها هم عمل کنم:

  • وانمود کنم آخر سال ۹۶ـه و سال ۹۶ از نظر کاری سال خیلی خوبی برای من بوده. حالا ۳ تا ۵ کاری که باعث شده این سال خیلی سال خوبی برای من باشه رو انتخاب کنم.
  • وانمود کنم آخرای سال ۹۶ـه و سال ۹۶ سال خیلی خوبی برای من و آدم‌هایی که بهشون اهمیت می‌دم بوده و ۳ تا ۵ کاری که باعث شده این سال سال خیلی خوبی باشه رو انتخاب کنم.

حالا ۶ تا ۱۰ هدف داریم که می‌تونیم کار روشون رو شروع کنیم. حالا لازمه این هدف‌ها رو به قدم‌های قابل انجام تبدیل کنیم. برای این کار باید بدونم برای رسیدن به هر کدوم از هدف‌هام چه کاری می‌خوام انجام بدم.

می‌خواستم امشب این کارو انجام بدم ولی به خاطر خستگی، می‌ذارمش برای فردا و احتمالن بخش‌هایی از هدف‌هام و برنامه‌ای که براشون دارم به همراه توصیه‌هایی که توی تاک دیدم رو توی یه نوشته منتشر می‌کنم. تا این‌جا تا حدود دقیقه‌ی ۸ تاک پیش رفتم.

[۱]: she had six children in her spare time