فرار از رفتن سر کلاس و باشگاه و زیر سوال بردن زندگی

این چند روزه اتفاق جالبی افتاد که دوست دارم ثبت‌ش کنم.

اوایل همین ترم، حس شدیدی داشتم در مقابله با رفتن سر کلاس. در واقع حس بدی بود که از نبرد بین سر کلاس رفتن و غذاب وجدان سر کلاس نرفتن و نتایجش به وجود اومده بود.

توی تعطیلات عید هم با حس مشابهی در مورد باشگاه رفتن مواجه شدم ولی در نهایت نتونستم خودم رو مجبور به باشگاه رفتن کنم و نتیجه‌ش این بود که اون روز کلن حالم بد بود و حوصله‌ی هیچ کاری رو نداشتم. این تجربه باعث شد پسفردای اون روز برم باشگاه (که متاسفانه فهمیدم توی تعطیلات عید تا ۶ بعد از ظهر باز نیستن و چون حداقل تا ۵ مجبور بودم توی شرکت باشم نمی‌تونستم برم)

امروز که همه چیز به روال عادی برگشته هم دوباره با وسوسه‌ی مشابهی مواجه شدم و این دفعه فرصت پیدا کردم که بررسی کنم و بخشی از چیزهایی که اتفاق میوفته رو یادم بمونه. مساله‌ی جالبی که اتفاق افتاد به وجود اومدن این حس بود که اگر من باشگاه نرم، یک لوزر به معنی واقعی کلمه‌م و هیچ کار دیگه‌ای هم توی زندگی از دستم بر نمیاد. و این باعث می‌شد که نسبت به زندگی‌م حس خیلی بدی داشته باشه و در نتیجه حوصله‌ی هیچ کاری رو نداشته باشم. البته در نهایت رفتم باشگاه و اون حس هم دیگه وجود نداره ولی دوست داشتم یه‌جایی این رو داشته باشم 🙂

منظورم از مسئولیت‌پذیری چیه

توی نوشته‌ی قبل حدس زدم که بخشی از تلاشم برای زیر سوال بردن هدفم از زندگی شاید به خاطر تمایلم به فرار از مسئولیت باشه. برای شفاف‌تر کردن تفکراتم می‌خوام توضیح بدم منظورم از مسئولیت‌پذیری چیه.

یکی از مثال‌های ساده‌ای که حدود یک‌سالی هست باهاش درگیرم، ناتوانیم توی انتخاب زمانیه که برای خریدن خوردنی وارد سوپرمارکت می‌شم. به معنی واقعی کلمه نمی‌تونم انتخاب کنم که کدوم خوراکی رو می‌خوام. و تحلیلم از این قضیه اینه که این یه حالت کوچیک قرار از مسئولیت‌پذیریه. به این معنی که اگر انتخاب کنم که چی می‌خوام، مجبورم با همه‌ی پیامدهاش روبرو بشم و مثلن خوش نیومدن از اون خوراکی هم یکی از پیامدهاش می‌تونه باشه و برای فرار از این قضیه (روبرو شدن با پیامدهای تصمیمم)، تصمیم می‌گیرم منفعل بمونم.

در مورد تصمیم برای این‌که با زندگیم می‌خوام چی‌کار کنم (به شکل یه راه‌حل برای یه مساله‌ی مقاوم که در گذر زمان با توجه به بازخوردهایی که می‌گیره خودش رو بهبود می‌ده) هم می‌تونه یه مساله‌ی مشابه باشه. مساله‌ای که پیامدهاش سنگین‌ترن و با وجود این‌که پیامدهای خیلی لذت‌بخشی هم احتمالن خواهد داشت این تصمیم، ولی بازم نمی‌تونم بر ترسم غلبه کنم و وارد مسیر بشم.

پس حداقل الان می‌تونم بگم صورت مساله‌ی من، روبرو شدن با ترسم از انتخاب مسیره. ترسی که به خاطر ترس از روبرو شدن با پیامدها شکل گرفته

چجوری به اولویت‌هامون برسیم

این نوشته در ادامه‌ی نوشته‌ی «اولویت‌هات چیان» نوشته شده بنابراین بهتره قبل از خوندن این، اون نوشته رو بخونید 🙂


بعد از مشخص کردن ۶ تا ۱۰ تا اولویت‌مون و تبدیل کردن‌شون به قدم‌ها قابل اجرا (که من هنوز انجامش ندادم ?) برای این‌که بهشون برسیم، یا در واقع فرصت کنیم به اونا برسیم، باید توی برنامه‌ریزی‌مون اول از همه کارهای مرتبط با اولویت‌هامون رو بذاریم و برای انجام این کار باید قبل از شروع هر هفته، برای اون هفته برنامه‌ریزی داشته باشیم.

یک زمان پیشنهادی برای انجام این کار، بعد از ظهر آخرین روز کاری هفته‌ست [۱] چون در اون زمان ما شوقی برای انجام کارهای مرتبط با اولویت‌هامون نداریم ولی دوست داریم در موردشون فکر کنیم.

حالا سه تا لیست کوچیک اولویت با ۲ یا ۳ مورد توی هر لیست درست می‌کنیم: کاری، اجتماعی و شخصی. این کار باعث می‌شه که هیچ کدوم از جنبه‌های زندگی‌مون رو فدای جنبه‌های دیگه‌ش نکنیم. و بعد به برنامه‌ی هفته‌ی آینده‌مون نگاه می‌کنیم و کارهامون رو توی زمان‌های خالی برنامه می‌چینیم.

این کار قرار نیست آسون باشه و برای همه به یک اندازه سخت نیست چون سختی زندگی‌هامون با هم برابر نیست. حالا بیاید یه محاسبه‌ای انجام بدیم:

  • هر هفته ۱۶۸ ساعت داره.
  • فرض می‌کنیم روزی ۲ ساعت در راه رسیدن به محل کار باشیم و پنجشنبه‌ها هم کار کنیم. پس ۱۵۶ ساعت باقی می‌مونه
  • فرض می‌کنیم روزانه ۹ ساعت می‌خوابیم یعنی ۶۳ ساعت در هفته و حالا ۹۳ ساعت برامون باقی مونده.
  • فرض می‌کنیم خیلی کار پرمشغله‌ای داریم که روزانه ۱۰ ساعت از وقت‌مون رو می‌گیره (تحقیقی هست که نشون می‌ده آدم‌هایی که ادعا می‌کنن ۷۵ ساعت در هفته مشغول به کارن، تقریبن ۲۵ ساعت از اون رو به کار دیگه‌ای مشغولن) پس حالا ۳۳ ساعت برامون باقی می‌مونه.

پس می‌شه گفت بیش از مقدار مورد نیاز برای رسیدن به کارهایی که می‌خوایم زمان داریم. ولی حتی به این همه وقت هم احتیاجی نداریم. زمان‌هایی که وقت خالی کمی گیرمون میاد، می‌تونیم به جای ور رفتن با گوشی و تلگرام به کارهای مورد علاقه‌مون بپردازیم. مثلن در حین رفتن به محل کار کتاب بخونیم یا پادکست گوش کنیم یا اگر دوست داریم یک وعده‌ی غذایی با خانواده‌مون بخوریم و به خاطر کار نمی‌تونیم شام رو با هم باشیم، شاید صبحانه مشترک جایگزین خوبی باشه.

چیزی که باید بدونیم اینه که هرچقدر هم که پرمشغله باشیم و فکر کنیم که فرصت انجام کارهامون رو نداریم، به نظرم می‌رسه مشکل نبود وقت نیست بلکه کم بودن اولویت اون کاریه که دوست داریم انجامش بدیم.

[۱] توی تاک می‌گه Friday Afternoon و من فرض کردم با توجه به این که شنبه‌ها و یکشنبه‌های اون‌ها تعطیله، بعد از ظهر آخرین روز کاری هفته مناسب‌تر باشه.


پی‌نوشت اول: این دو نوشته تقریبن ترجمه‌ی همون تد تاکه و نه چیزی که خودم مستقیما تجربه‌ش کرده باشم.

پی‌نوشت دوم: همون‌طور که احتمالن مشخص شده تا الان، برنامه‌ریزی و بهروه‌وری و به صورت کلی جواب به سوال «با زندگیم می‌خوام چی کار کنم» از دغدغه‌های منه و تلاش می‌کنم با نوشتن در موردشون به جواب این سوال نزدیک‌تر بشم. احتمالن بخش‌های از بخش Productivity کتاب Soft Skills رو هم در آینده این‌جا بنویسم تا شاید به رسیدن به نزدیک‌ترم کنه.

پی‌نوشت سوم: یه تئوری توی ذهنم دارم و اون اینه که «جمع‌آوری ابزارها» برای اولویت بیشتری داشته باشه تا «استفاده از ابزارها برای رسیدن به جواب». این‌جوری بهش رسیدم که حداقل در نگاه اول به نظر می‌رسه تمایل بیشتری دارم به نوشتن در مورد روش‌های پروداکتیو بودن تا انجام اون کارها. از «حداقل در نگاه اول» به این دلیل استفاده کردم که تجربه نشون داده استفاده‌های عملی از چیزهایی که یادگرفتم هم کرده‌م ولی نه به شکل آنی و با گذشت زمان

در برابر این تئوری، تئوری دیگه‌ای الان توی ذهنم اومد که می‌گه با جمع‌آوری ابزارها می‌تونم ایده‌ی بهتری پیدا کنم از این‌که چه ترکیبی از روش‌ها به من کمک می‌کنه برای پروداکتیو بودن و در واقع روش‌های پروداکتیو بودنی که تا الان باهاشون روبرو شدم، مثلن این نوشته‌ی مسعود، حداقل برای من جواب ندادن و با جست‌وجو توی روش‌های مختلف که احتمالن بتونم به روشی برسم که برای من کار کنه. ولی برای این کار باید روش‌های مختلف رو تست کنم.

برای همین به عنوان یه تعهد بلاگی، امشب در مورد اولویت‌هام می‌نویسم و شاید بخشی از اون رو به عنوان یه نوشته‌ی دیگه منتشر کنم.

اولویت‌هات چیان؟

دیروز به صورت اتفاقی تد تاکی با عنوان How to gain control of your free time یا «چجوری کنترل وقت آزادتون رو به‌دست بگیرید» دیدم و یکی از بخش‌های جالب توجه‌ش برای من در مورد خانومی بود که مدیر کسب‌وکار کوچیکی با ۱۲ کارمند، مادر ۶ تا بچه (یا شاید مراقبت‌کننده از اون‌ها [۱]) و روزی که خانم وَنْدِرْکَمْ (سخنران) می‌خواست باهاش ملاقات کنه در دسترس نبود چون صبح بهاری زیبایی بوده و برای پیاده‌روی رفته چون می‌خواسته این کارو بکنه.

توضیح خانومه رو می‌تونم این‌جوری بیان کنم که هر کاری که در هر لحظه انجام می‌دیم، انتخاب خودمونه و «وقتش رو ندارم» یا «فرصت نمی‌کنم» دروغیه که ما به خودمون می‌گیم و حقیقت اینه که «این جزو اولویت‌هام نیست».

شاید چون اگه راستش رو بگیم باید متحمل دردسر توضیح این مساله برای دیگران یا برای خودمون (که به مراتب سخت‌تر از توضیحش برای دیگرانه) بشیم که چرا جزو اولویت‌هامون نیست.

امروز توی مترو توی بک‌گراند ذهنم داشتم این تیکه از فیلم رو پردازش می‌کردم که سوالی برام پیش اومد: اولویت‌های من چیان؟ و خیلی وقت‌ها هدفم از پرسیدن این‌جور سوال‌ها، دنبال کردن تاریخچه‌ی زندگیمه تا بفهمم این ویژگی خاص در من چجوری و از کجا اومده.

ولی متوجه شدم که این‌دفعه این مساله کاملا انتخابیه. (شاید بشه گفت انتخاب یه توهم باشه با توجه به این‌که چیزهایی که روی انتخاب‌مون تاثیر می‌ذارن بی‌شمارن و دیگه جایی برای اراده باقی نمی‌مونه ولی این جزو بحث الان نیست) و چیزیه که می‌تونم هر لحظه‌ای در موردش تصمیم بگیرم (یا تصمیم بگیرم که سر همون تصمیمی که قبلن گرفتم بمونم) و متوجه شدم که این چیزیه که راجع بهش تصمیم نگرفتم.

مشکل بعدیم ترس از تصمیم‌گیریه. ینی ترس از این‌که تصمیم اشتباهی بگیرم، باعث می‌شه کلن تصمیمی نگیرم. الان دارم فکر می‌کنم با توجه به این‌که انتخاب نکردن خودش یجور انتخاب رندوم اولویت‌ها بر اساس لحظه‌ای که توشم حساب می‌شه، شاید کار بهتر این باشه که با چیزی شبیه یه انتخاب طبیعی با این مساله روبرو بشم.

ینی کاری که می‌تونم بکنم اینه که اولویت‌هایی که الان فکر می‌کنم مهمن رو انتخاب کنم و چند هفته دیگه اولویت‌هام رو بازبینی کنم و همین‌جوری تا آخر.

می‌تونم به توصیه‌ی همین تاک در مورد پیدا کردن اولویت‌ها هم عمل کنم:

  • وانمود کنم آخر سال ۹۶ـه و سال ۹۶ از نظر کاری سال خیلی خوبی برای من بوده. حالا ۳ تا ۵ کاری که باعث شده این سال خیلی سال خوبی برای من باشه رو انتخاب کنم.
  • وانمود کنم آخرای سال ۹۶ـه و سال ۹۶ سال خیلی خوبی برای من و آدم‌هایی که بهشون اهمیت می‌دم بوده و ۳ تا ۵ کاری که باعث شده این سال سال خیلی خوبی باشه رو انتخاب کنم.

حالا ۶ تا ۱۰ هدف داریم که می‌تونیم کار روشون رو شروع کنیم. حالا لازمه این هدف‌ها رو به قدم‌های قابل انجام تبدیل کنیم. برای این کار باید بدونم برای رسیدن به هر کدوم از هدف‌هام چه کاری می‌خوام انجام بدم.

می‌خواستم امشب این کارو انجام بدم ولی به خاطر خستگی، می‌ذارمش برای فردا و احتمالن بخش‌هایی از هدف‌هام و برنامه‌ای که براشون دارم به همراه توصیه‌هایی که توی تاک دیدم رو توی یه نوشته منتشر می‌کنم. تا این‌جا تا حدود دقیقه‌ی ۸ تاک پیش رفتم.

[۱]: she had six children in her spare time

در مورد غصه خوردن

وقتی کارات رو انجام نمی‌دی و دقیقه‌ی ۹۰ شروع می‌کنی به غصه خوردن، این کارت در درجه‌ی اول یجور ماسمالی کردنه و در درجه‌ی دوم یه عمل دفاعی که دست پیش رو می‌گیری که کسی شماطت‌ت نکنه که چرا اون کارو انجام ندادی و گذاشتی برای دقیقه‌ی ۹۰. اگه این اتفاق زیاد برات میوفته هم مشکل ضعف توی برنامه‌ریزی شخصی‌ته و نه چیز دیگه

پی‌نوشت: برای این چند روزم برنامه‌ریزی کردم و اون بخشی از برنامه که اجرا می‌شه رو هم ثبت می‌کنم تا بعد از چند روز بتونم تحلیل کنم که چرا نتونستم برنامه‌م رو اجرا کنم.

توی برنامه‌ریزیت شکست بخور

دست‌آورد مهم امروزم یکی این بود که تونستم برای دکتر گوش وقت بگیرم (چیزی که چهار پنج ماهه هی دارم عقب می‌ندازم) و یکی دیگه هم با دکترم در مورد برنامه‌ریزی صحبت کردیم. این‌جا می‌نویسم که یادم نره. حرفی که می‌زد این بود که تا زمانی که برنامه‌ریزی نکنی و شکست نخوری نمی‌تونی خودت رو به این سیستم عادت بدی.

لازمه ۵۰ درصد برنامه‌ت شکست بخوره تا بعدش بفهمی که چرا شکست خورده و سعی کنی درستش کنی.

امروز بیش‌تر از این حرفم نمیاد 😀